گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی (بخش سوم)/ویتا عثمانی

۱۶ خرداد ۱۳۹۲ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

رابطه آن دو پس از این دومین دیدار روز به روز قوی تر و صمیمی تر شد، در طول آن زمستان ویولت چند بار به ملک بزرگ اجدادی ویتا، نول، که عمارتش به قرن چهاردهم تعلق داشت، دعوت شد. آنها بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند، با هم به مدرسه می رفتند، با هم کتاب می خواندند و با هم به کنسرت می رفتند .

تابستان ۱۹۰۸ ویتا را پس از مرگ پدربزرگش نزد کپلها فرستادند تا راحت تر بتواند آن فقدان را تحمل کند. آن موقع کپلها در قلعه بزرگ دونثرت در اسکاتلند که متعلق به پدربزرگ ویولت بود اقامت داشتند. ویتا بعدها نوشت که چطور ویولت هر روز اتاق او را مملو از گلهای خوشبو و رنگارنگ می ساخت و در طول راهروهای طولانی دونثرت با خنجر دنبالش می کرد. ویتا به یاد نداشت تا آن موقع شبی را با کسی گذرانده باشد ولی می گفت همان شبهای اسکاتلند تنهایی شبهای شانزده سال گذشته زندگیش را جبران می کرد، زیرا او و ویولت کنار هم در تاریکی دراز می کشیدند و با هم صحبت می کردند و این بیداری تا سپیده دم امتداد می یافت، در طول شب صدایی جز صدای جغدها خلوت صمیمانه آنها را به هم نمی زد و پانزده سال بعد ویتا نوشت: “هنوز صدای جغدها برای من یادآور حضور شیرین و لطیف او در آن اتاق تاریک است که با لحنی ملایم و دوستداشتنی با من سخن می گفت صدایی که مرا از خود بی خود و سرمست می ساخت.”

زمستان آن سال، ویولت به ایتالیا رفت، اما قبل از عزیمت بر ویتا فاش ساخت که عاشق اوست، ویتا دست و پایش را گم کرد و با لکنت برای اولین بار او را “محبوب من” خطاب نمود، در آن موقعیت قادر نبود احساسش را شرح دهد، ولی بعدا در نامه ای به ویولت اظهار داشت دقیقا همین حس عاشقانه را در قبال ویولت داشته، اما ترسیده اگر آشکار سازد با بی تفاوتی ویولت مواجه گردد. ویولت در پاسخ ویتا خودش و او را با هم سرزنش کرد: «اوه ویتا، این مرا خیلی ناشاد می سازد وقتی فکر می کنم چطور ما بسان دو قمارباز هستیم، هر دو حریص به پیروزی، هیچکدام خطر نمیکند کارتی را بیندازد مگر آنکه دیگری همزمان کارتش را بیندازد. تو به من نمی گویی مرا دوست داری از آنجا که می ترسی (به اشتباه، در اغلب مواقع) که من در همان لحظه اظهار عشق مشابه آن را در برابرت به انجام نرسانم!»

ویولت رفت اما ویتا نتوانست دوری او را تحمل کند و همراه با پرستارش به ایتالیا رفت تا به او بپیوندد. وقتی ویتا خواست به انگلستان برگردد ویولت به خاطر جدایی از او بی تابی نمود و در حالی که اشک می ریخت دوباره عشقش را اظهار نمود و انگشتری را به عنوان میثاقی از عشق و تعهد به او پیشکش نمود. این انگشتری به سده پانزدهم تعلق داشت. ویتا آن را پذیرفت و از هم جدا شدند. ویتا خود به خاطر این جدایی خیلی ناراحت بود، ولی اشک نریخت. ویتا برای مادرش نوشت که هرگز به یاد ندارد به خاطر جدایی از کسی اینقدر بی تاب شده باشد. به علاوه از احساس ویولت و انگشتری اهدایی برای مادرش تعریف نمود.

سال بعد ویولت با مادرش به پاریس رفت و ویتا برای دیدار با ویولت رهسپار آنجا شد. آنها در پاریس نمایش نامه ای که ویتا به زبان فرانسه نوشته بود را در پنج پرده را در حضور گروهی کوچک با هم بازی کردند. در آن نمایش نامه هر دو ملبس به پوشش پسرانه در نقش دو پسر ظاهر شدند. ویتا از بازی ویولت خیلی راضی بود و دوست داشت باز هم آن نمایش را اجرا کنند، اما ویولت که در خود استعداد نمایشی نمی دید حاضر نشد باز بر صحنه نمایش ظاهر شود. ازهمان دوران بود که آنها تصمیم گرفتند به زبان فرانسه با هم سخن بگویند تا بر دیگران آشکار سازند که چه دوستان نزدیکی هستند و صمیمیتی در مکالماتشان باشد که زبان انگلیسی گنجایش آن را ندارد.

در سال ۱۹۱۰ مادر ویولت تصمیم گرفت دخترانش را به سیلان ببرد و دلیل او به ظاهر این بود که آنها بایستی با زبان و فرهنگ تمیل آشنا شوند، اما دلیل اصلی مرگ شاه ادوارد هفتم بود، آلیس کپل می ترسید پس از مرگ معشوقش، خانواده او برایش ایجاد دردسر کنند و ترجیح داده بود برای مدتی دور از انگلستان باشد. او با آقای لیپتون –صاحب مزارع کشت چای در سیلان- دوستی نزدیکی داشت و قرار بود آن مدت نزد لیپتونها بمانند. این سفر که معلوم نبود چقدر به طول می انجامد ویولت و ویتا را وحشتزده کرد. ویولت از ویتا خواست آنها را همراهی کند، اما ویتا نپذیرفت زیرا هم مادرش مخالف بود و هم خودش نمی توانست مدتی طولانی از خانه و خانواده اش دور باشد. شب قبل از عزیمت آنها برای خدا حافظی به هاید پارک لندن رفتند. آنجا دوباره ویولت از دوستش خواست آنها را همراهی کند ولی ویتا بازهم نپذیرفت. ویتا به او عشقش را ابراز نمود و او را بوسید اما در عین حال تهدیدش کرد که اگر باخبر شود ویولت در طول سفر وفادار نمانده، او را به قتل می رساند. ویولت رنجیده شد و پس از آن نامه ای سرزنش آمیز برای دوستش نوشت، چون ویتا بی دلیل بدبین بود و ویولت به کسی جز او توجهی نداشت. ویولت علاوه بر آن در نامه اش ویتا را مورد پرسش قرار داد که به چه شیوه ای در نظر دارد او را به قتل برساند؟ سپس خودش راه های مختلفی برای کشتن برشمرد از فرود آوردن یک خنجر در تاریکی شب گرفته تا ریختن سم در چای در یک روز روشن تا در خلال جملات ویولت، ویتا به ناشایستگی کلمات تهدیدی که بر زبان آورده بود پی ببرد.

IMG_2206 - Copy

 شرح تصویر: ویولت چهارده ساله (سمت چپ) و تنها خواهرش، سونیا هشت ساله، ۱۹۰۸، یعنی همان سالی که ویولت برای اولین بار عشقش را نزد ویتا فاش ساخت. گوشه عکس ویولت، با قلم خودش نامش را نوشته است.

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

برچسب‌ها:

دسته: ادبیات, داستان و شعر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *