دوران دانشجویی: روایت لزبین‌ها

۱۶ آذر ۱۳۹۶ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

 

Image result for two female symbol icon روایت پر:

خب داستان اینجاست که تجربه دانشجوی لزبین بودن کلا فرق آنچنانی ای با زندگی نرمالت نداره!

اونجا هم مجبوری وقتی داری دوست پیدا میکنی و روابط جدید میسازی و محیط و آدم ها رو میبینی، از نقاب‌های متعدد تو صندوقچه ات مثل: “عاشق یکی بودم بعد اون دیگه با کسی نمیتونم باشم”، “من از رابطه خوشم نمیاد”، “وقتشو ندارم”، “قصد ادامه تحصیل دارم” و مثل اینها استفاده کنی که چرا هیچ جنس مذکری فراتر از دوست تو زندگیت نیست!

تو قرارهای کافه تنها میری و اگه پارتنری داشته باشی باید به اسم دوست معمولی ببریش تو بازی و وای به روزی که یکی از اون اکیپ بچه هنری ها چشمش دوست دختر تو رو بگیره و تو نتونی بهش بگی این با منه!

کلا آدم هایی مثل ما به درد جاسوسی میخورن!! چون انقدر نقش یه استریت رو خووووب در میاریم که من اگه جلوی چشم به سری از یه دختر لب هم بگیرم میخندن میگن بامزه بازیشه!

 

Image result for two female symbol icon روایت ش:

دانشگاه واسه من جای خوبی نبود، وارد دانشگاه که شدم دو سال بود که با دوست دخترم بودم، قرار بود که دانشگاه قبول بشیم ولی من یه رشته ی بهتر یه دانشگاه دیگه قبول شدم. قرار شد اونم بخونه و سال بعدش بیاد دانشگاهی که من پزشکی قبول شده بودم.

وارد دانشگاه که شدم دوستای زیادی نداشتم فقط یه دوستم که از دبیرستان با هم دوست بودیم بود و بقیه اکیپ به هوای اون باهام دوست بودن. آدم منزوی‌ای بودم. سرم به کار خودم بود. کم کم که گذشت با پسرا بیشتر جور شدم چون فیس و افاده ی دخترا اجازه نمیداد با دختری بگردن که لباس پوشیدنش شبیهشون نیست.

نزدیک کنکور که شد دوست دخترم گفت که امسال نمی‌تونم کنکور بدم ایشالا سال دیگه. با همه کشمکشی که داشتیم کنکور نداد. چند ماه بعد قراری گذاشت که من با دوستای دانشگاهش آشنا بشم. توی اون قرار دو تا پسر بودن و یه دختر. بعدها فهمیدم یکی از اون پسرا دوست پسرشه…

وقتی رابطمون تموم شد من افسردگی گرفته بودم. یک سال دانشگاه رو اصلا نفهمیدم چطور گذشت.

کلا دانشگاه برای من خاطره ی خوبی نبود، انزوا، تفاوت، نگاه‌های بقیه باعث شده بود من هرچه سریعتر بیام بیرون از اون دانشگاه لعنتی…

 

Image result for two female symbol icon روایت فر:

لزبین هستم و سال اول دانشگاه دوست پسر داشتم. (من تا همین دو ماه پیش هم دست از سر تجربه و تلاش با جنس مخالفم بر نمی داشتم). اون جو یهو مواجه شدن پسرا و دخترا که حتما باید بیفتی توش ، یعنی به عنوان یه دختر باید نظری به یه پسری داشته باشی وگرنه که نمیشه اصن.

دانشگاه به تمامی دوران مزخرفی بود. ادعای داشتن رابطه با جنس مخالف، ادعای درگیر بودن با نگاه های جنس مخالف، هنوز شک داشتن، هی تو سر خودم زدن که عه من چرا این دخترو می بینم می رم تو در و دیوار.

اون سن، اون فضا، اون آدمها، نباشن دیگه هیچ وقت

 

Image result for two female symbol icon روایت سین:

وای از دوران دانشجویی
دانشجو بودن اولش خیلی سخته، اولش که کلی آدم دور و برت هستن، ولی جدیدن، نمیشناسیشون، بهشون اعتماد نداری!
اونها هم تو رو نمیشناسن، شخصیت واقعی و بدون سانسورتو نمیشناسن.

من فقط همون سال اول، یکم هم سال دوم، از پسرا پیشنهاد داشتم، بعد خلاص شدم! آره خلاص!! همین پیشنهادای ساده برام عذاب بود، حالمو بد میکرد، نه خودِ پیشنهاد، بلکه چیزایی که پشتش بود، مثل نادیده‌موندنِ منِ واقعی!

این مرحله‌ی اوله، مرحله بعد اونجاست که بخاطر یکدست نبودن فضای دوستی‌های سال اول، نمیتونی توی هر جمعی با هیجان تعریف کنی که وارد رابطه شدی، نمیتونی سفره‌ی دلتو باز کنی که امروز کات کردم و حالم خوش نیست، مدام باید بخشی از خودت رو سانسور کنی! و بعلاوه متهم بشی به روراست نبودن و حرف نزدن!

صدالبته که این مشکلات همه‌جای این مملکت هست، ولی مسئله اینه که تو صبح تا شب تو کلاس و تو خوابگاه باید با این آدما باشی و مدام خودتو سانسور کنی.

اما همیشه یه نقطه هست که دنیا قشنگ میشه، کام اوت میکنی و رفیقای نزدیکتو پیدا میکنی، کسایی که دیگه لازم نیست خودتو ازشون پنهون کنی، و میشن محرمت، پیششون تمامن زندگی میکنی، حرف میزنی، گریه میکنی، یا از ته دل ذوق میکنی. اونموقع است که میتونی بهترین خاطراتتو بسازی و تازه تو هم قاطی جمع بشی و وسط حرفا، حرف تو هم شنیدنی باشه.

 

Image result for two female symbol icon روایت میم:

سالی پیش از دانشگاه :))

قبل از دانشگاه وقتی پیش دانشگاهی بودم یکی از دوستانی که به تازگی باهاش آشنا شده بودم من رو به فکر حسی انداخت که خیلی وقت پیش به دلیل ترسی که نسبت بهش داشتم انکارش کرده بودم و اونم حسم به همجنسم بود. تمام اون سال رو به این فکر میکردم که این حسم از کجا شروع شد و چی شد که متوقفش کردم و چرا الان دوباره حسش میکنم. چندین بار موضوع رو خواستم با دوستم درمیون بذارم  ولی چون دوستم خیلی راحت نبود که راجع به این موضوع حرف بزنه (با وجود داشتن تمایل های مشابه) و من هم به شدت کنجکاو بودم، متوسل به اینترنت شدم و هر سایتی که مطلبی راجع به همجنسگرایی و تمایلات جنسی داشت رو میخوندم و تازه اینترنت داشت از حالت دایل آپ بیرون میومد که تونستم فیلم هایی هم در این رابطه ببینم. وقتی میخواستم از چیز هایی که حس میکردم با دوستم حرف میزدم محکم بهم میگفت که وارد این جریان نشم و با گفتن یک سری دلیل میخواست منصرفم کنه ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، تلاش میکردم که با کسی آشنا بشم و از شانسی که داشتم هر دفعه به دلیلی نمیشد یا طرف یهو دوست دختر قبلیش پیدا میشد یا به خارج میرفت یا دیروزش توبه کرده بود !

 

خود دانشگاه

دانشگاه جاییی بود که با اولین دوست دخترم آشنا شدم ورودم به دانشگاه مصادف شد با تصمیم جدی برای پیدا کردن یک رابطه جدی و بالاخره بعد از مدتها صبر و سختی در انتهای ترم دوم یکی از همکلاسی هام که دقیقا همونی بود که اصلا بهش فکر نمیکردم (چون در ابتدای دانشگاه دوست پسر داشت) در نهایت تبدیل شد به دوست دخترم. تا ترم سوم همه چیز خوب بود و با همه همکلاسی هام رابطه خوبی داشتم و هر حرفی که میشنیدم پشت سرم میزدن غالبا حرف های خوبی بود. دخترا میگفتن عجیبم و خوششون میومد از برخوردم و پسراهم میگفتن این از خوده! و تازه از داشتن رابطه عاطفی با کسی که دوستش داشتم لذت میبردم. اما بعد همه چیز شروع به تغییر کرد. آخر ترم چهار بود که دوست دخترم بهم گفت که دوباره به دوست پسر قبلیش احساس پیدا کرده و با وجود اینکه واقعا دوستش داشتم رابطه ما تموم شد. از دوست پسرش خوشم نمیومد چون رفتار مناسبی باهاش نداشت. اما ته دلم میدونستم که مطمئنا اون آرزوی داشتن خانواده و در ملا عام رسمی شمرده شدن رو من هیچوقت نمیتونم براش فراهم کنم و هیچوقت به جز ناراحتی دوری، نتونستم ازش به دلیل تصمیمی که گرفت خورده بگیرم.

در طول دانشگاه سعی میکردم که رفتار محافظه کارانه ای داشته باشم اما به هر حال هر کسی قضاوت خودش رو میکرد، یکی از دوستای دانشگاهم (پسر) بعد از گذشت یکی دو ماه از دانشگاه برام از ترتیب قضاوت های که نسبت بهم کرده بود گفت : اولش دیدم آرایش نمیکنی گفتم که مذهبی هستی، بعد دیدم سر یکی از کلاسا مقنعت خیلی عقبه و برات مهم نیست و گیج شدم، بعد دیدم وقتی با بچه های دانشگاه رفتیم بیرون با پسرا هم دست دادی و همون شب وقتی یکی از دخترا میخواست زودتر بره باهاش رفتی که میخواد تاکسی بگیره تنها نباشه و بعد برگشتی. اون موقع بود که دیگه گفتم عجب دختر لوتی و با معرفتیه!! از لوتی بودن! تا اینکه خود همین دوست پشت سرم حرف بزنه که من مشکل دارم(جنسی)، چرا؟ چون نخواستم که دوست دخترش باشم. اون موقع ها انگشتر توی انگت های اشاره و شستم میکردم. فکر کنم چون شنیده بودم که میتونه نشونه ای باشه برای اینکه کسی بفهمه که گرایش همجنسگرایانه دارم. ولی خب همینطور که ممکنه کمکت کنه آدم ممکنه متلک بشنوه مثل اینی که من شنیدم: یکی از پسرای دانشگاه بهم گفت که خوشت میاد که توی این انگشتات انگشتر میندازی؟ میدونی معنیش چیه و من هم تکذیب کردم. یکی از جالب ترین حرف هایی که به نظر خودم شنیدم از یکی از دخترای به شدت مذهبی توی کلاس بود که ترم یک بهم گفت که اگه پسر بودی دوست دخترت میشدم.

 

کانکلوژن (نتیجه‌گیری)

تجربه های شخصیم در طول دانشگاه دو نتیجه کلی برای خودم داشت. یک مقدار راجع به بای سکشوال ها دچار ترس شدم (با این وجود دوباره توی رابطه با بایشکسوال قرار گرفتم) و دیگه اینکه حس ناتوانی بسیاری کردم و تجربه های بعدیم هم اینو پر رنگ تر کرد که در جایی که هستم هرچقدر هم از هر چیزی که دارم برای دوست دخترم مایه بگذارم بازهم کافی نیستم و در انتها باید درک کنم که چرا منو ترک میکنه و اینکه در آینده مسیرم در بعد اجتماعیش(در محیط کار) سخت تر هم میشه که شد.

 

Image result for two female symbol icon روایت ژ:

در دوران دانشجویی من به نسبت الان سطح آگاهی خیلی پایین بود و تو شهرستان‌ها هم پایین‌تر. منم تو یه شهر سنتی بودم تو دانشگاه شاید میتونم به جرئت بگم که جزو محدود کسایی بودم که هم ال‌جی‌بی‌تی بودم و هم تیپم فرق می‌کرد. شاید تعداد زیادی لزبین بودن ولی چون تیپشون دخترونه بود کسی شک نمی‌کرد. ولی من همیشه جلو چشم بودم و اکثرا این سوال رو ازم می‌پرسیدن که چرا موهاتو اینقدر کوتاه می‌کنی؟‌چرا آرایش نمی‌کنی؟ دوست پسر داری؟ و از این مدل سوالها و هیلی وقت‌ها هم پسرا متلک مینداختن که این پسره،‌لباس دخترونه پوشیده… آهاااای پسره اومد…

منم چون آدمی نبودم که ساکت بمونم اکثرا در حال دعوا کردن بودم. خیلی وقتا پیش میومد وقتی تو سالن ورزشی دانشگاه اگه یه گوشه‌ای با کسی تنها میشدم هم کلاسیم به شوخی یه چیزایی می پروندن که خلوت کردی با فلانی، داری مخشو میزنی، البته باید بگم که آدمی نبودم که خیلی چیزا رو سخت بگیرم و خودمو عذاب بدم. کار خودمو میکردم. ۹۵٪ دخترا آرایش میکردن و به خودشون میرسیدن ولی من مثلا تو زمستون یه کلاه از این بافتنیا تا رو ابروم میکشیدم،‌ عین خیالم هم نبود و فقط کنایه میشنیدم. ولی در کل باید بگم که اینارو به تجربه‌های بد زندگیم نمیدونم…

 

ارسالی از همراهان شش‌رنگ – ۱۶ آذر ۱۳۹۶

به‌روز رسانی شده: ۲۰ آذر ۱۳۹۶ (روایت ارسالی شما لزبین‌های عزیز به این صفحه اضافه خواهد شد.)


شش‌رنگ در شبکه‌های اجتماعی‎:

 

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

برچسب‌ها: ,

دسته: اتاقی از آن ما, روایت لزبین‏‏‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *