هنوز امید دارم پدر و مادرم بپذیرند که من یک لزبین هستم

۱۳ آذر ۱۳۹۶ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

این داستان برون‌آیی اتفاقی من برای والدینم است…‏*

‏پدر و مادر من قبل از اینکه من به دنیا بیایم به هلند مهاجرت کردند.

وقتی کوچک‌تر بودم همیشه می‌دانستم تا حدودی با آنچه والدینم توقع دارند باشم، فرق دارم. خودم هم ‏درست نمی‌دانستم چرا.

وقتی حدود ۱۵ سالم بود، بعد از تحقیق فراوان در اینترنت، فهمیدم که عاشق بهترین ‏دوستم شده بودم که او هم از قضا دختر بود (بله، حتی در کشور پیشرفته‌ای مثل هلند هم [گرایش به هم‌جنس] یک تابو بود).‏ فهمیدم که او هم از من خوشش می‌آید و با هم وارد رابطه شدیم. ‏

مادرم از قبل می‌دانست که او بهترین دوست من است، ‌و ازش خوشش نمی‌آمد. همیشه به نظرش می‌رسید که رفتارهای ‏من و ‏‎“‎بهترین دوست”‎‏ام مشکوک است. و به جای اینکه به رابطه‌مان شک کند، خیال می‌کرد ما داریم ‏تصمیم‌های بدی در زندگی‌مان می‌گیریم: مصرف مواد، الکل، سیگار و غیره. در حالی که اصلا چنین چیزی ‏نبود. علت اینکه ما کمی عجیب به نظر می‌رسیدیم این بود که داشتیم راز بزرگ رابطه‌مان را پنهان می‌کردیم.‏

یک زمان رسید که به مادرم گفتم، به امید اینکه مرا بپذیرد و از بدگمانیِ مدام دست بردارد. ‏

نتیجه اصلا خوشایند نبود: مادرم شروع کرد به جیغ زدن، فریاد کشیدن، گریه کردن، می‌گفت این کار درست ‏نیست. خودتان می‌دانید قصه چیست…‏

هر کاری می‌توانستم کردم، بلکه تا حدودی درک کند،‌ اما هیچ‌چیز کارساز نبود. تا حدود شش ماه بعد از آن، ‏مادرم به کل وجود من را نادیده گرفت. وقتی پدرم فهمید، من را بغل کرد و گفت همه ‌چیز درست می‌شود. اما ‏مادرم روی او تاثیر گذاشت.

رابطه من با مادرم تنها دو سال بعد، آن‌هم وقتی به او گفتم از دوست‌دخترم جدا ‏شدم، کمی بهتر شد. چند ماه بعد، از دبیرستان فارغ‌التحصیل و وارد دانشگاه شدم. آن موقع دیگر تنها زندگی ‏می‌کردم و به خودم گفتم می‌توانم هر کاری می‌خواهم بکنم، ‌بدون اینکه پدر و مادرم دلواپس گرایش و هویت جنسی من باشند.‏

یک سال پیش، با دوست‌دختر فعلی‌ام آشنا شدم، ‌و تصمیم گرفتم پدر و مادرم را در جریان قرار ندهم که از ‏کوره در نروند.‏

‏ متاسفانه، همان یکبار که در خانه فیسبوکم را باز گذاشته بودم، ‌مادرم به تمام پیام‌هایم سرک کشید و مکالمه ‏من با دوست‌دخترم را دید. آنجا بود که شروع کرد ایمیل‌های دراز و طویل زدن به من که چطور دارم زندگی‌ام را ‏خراب می‌کنم و چطور قرار است آخر کار بدون هیچ دوستی یا خانواده‌ای تنها بمانم. ‏گفت او هم دیگر هرگز با من حرف نخواهد زد. حتی گفت ارتباطم را با برادرم قطع کنم چون باعث خجالت او ‏هستم. البته من به حرف مادرم گوش نکردم و من و برادرم هنوز هم نسبتا رابطه نزدیکی داریم.‏

بیش از ۴۰ بار سعی کردم به مادرم زنگ بزنم، ‌ولی هیچ‌وقت برنداشت. امروز یک سال از آن ماجرا می‌گذرد و ‏من تازه هفته پیش برای اولین بار دوباره پدر و مادرم را دیدم. مادربزرگم از ایران آمده بود و پدر و مادرم ‏طبیعتا نمی‌خواستند او بویی ببرد. به همین خاطر از من خواستند که به خانه بیایم و معمولی رفتار کنم.‏

بعد از این ملاقات، چند بار با مادرم تلفنی صحبت کردم. کلا اتفاقات این چند سال را به روی خودمان ‏نمی‌آوریم. هنوز ارتباطمان آنقدر عمیق نیست، اما دست‌کم دوباره دارد با من حرف می‌زند. ‏

به غیر از خانواده‌ام، هیچ کسی از دوست‌هام یا آشناهام هرگز درباره اینکه من با دخترها وارد رابطه می‌شوم هیچ حرف بدی به من نزده. اینجا در هلند، مردم عموما [نسبت به هم‌جنس‌گرایی] باز و پذیرا هستند. اما آن جای خالی ‏در قلبم که با واکنش منفی پدر و مادرم شکل گرفت هرگز با هیچ برخورد مثبتی از سوی دوستان پر نخواهد ‏شد – دلم هر روز برای پدر و مادرم تنگ می‌شود. هنوز کورسوی امیدی در من هست که روزی، آن‌ها ‏مرا اینطور که هستم بپذیرند. ‏

اکنون در دانشگاه خودمان به همراه گروهی از دوستان “تشکل جنسیت و سکشوالیته” بر پا کرده‌ایم و با برگزاری سخنرانی، جلسات مباحثه و تبادل نظر، پخش فیلم و مهمانی برای افزایش آگاهی در این حوزه تلاش می‌کنیم.


*این روایت شخصی را یکی از مخاطبان شش‌رنگ برای ما ارسال کرده است.

برگردان از انگلیسی به فارسی توسط شبکه‌ لزبین‌ها و ترنسجندرهای ایرانی (شش‌رنگ)


‎شش‌رنگ در شبکه‌های اجتماعی‎:

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

برچسب‌ها:

دسته: اتاقی از آن ما, روایت لزبین‏‏‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *