یک سال با آرامش

۱۵ اسفند ۱۳۹۳ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

Flickr-Calm-Water-A6U571N

مهرنوش از شهری کوچک در ایران

نمی دونم چی بنویسم!اصولا زیاد می نویسم!ولی اینبار نوشتن برام سخته. سردرگمم.ساعت ۲ صبح است و من هنوز دارم فکر میکنم. به برگه ی سفید روبه روم و نوری که از  چراغ مطالعه بهش میخوره و سایه ی دستم نگاه میکنم… مدادم رو دردستم گرفتم و به خودم میگم! اخه چی بنویسم! چی بگم؟! از خودم؟!

یه لحظه این سه/چهار سال گذشته ی زندگیم مثل برق از جلوی چشمام رد می شه. چیزهایی که هیچ وقت بیان نکردم و تو درونم پنهان کردم! اینکه من!! کی هستم؟! اینکه من یک همجنس گرام ؟!

سخته جواب دادن به این سوال وقتی که تو سن بلوغ هستی! سخته جواب دادن به این سوال وقتی که توی ذهنت پر از دوگانگی ست! یک طرف چیز های منفی که شنیدی و طرف دیگه حسی که تو درونت داره فوران میکنه… صبر کردم!!! گاهی سرکوبش می کردم. ولی متوجه شدم حس من نه تنها کم نمیشه بلکه روز به روز بیشتر هم میشه تا اینکه از سرکوب کردنش خسته شدم و سعی کردم خودم رو رها کنم!

خب! اره من همجنسگرام!

فهمیدن حسم برام سخت نبود ولی باور کردنش چرا! زیر فشار نگاه مردم. زیرفشار گفته هایی مثل: این یعنی فساد. این یعنی رفتن زیر فشار تغییرجنسیت…

من همه ی اینها رو به جون خریدم چون سرکوب کردن حسم خیلی خیلی سخت تر از تحمل این فشارها بود. چون تصور اینکه من قراره در آینده کنار یک مرد بخوابم دیوانه ام میکرد! چون باور کردن خودم بهم احساس آرامش می داد. خیلی برام جالب بود زمانی که به طور جدی در مورد این حسم تحقیق کردم و خودم روشناختم. خیلی گیج شده بودم قدرت تصمیم گیری نداشتم! مونده بودم توی دوراهی، نیاز داشتم تا یکی دیگه هم حرف منو تائید کنه و بهم بگه: آره، تو یک همجنسگرایی. تا اینکه …

شب سیزده بدر ۹۳ داشتم در مورد این موضوع با خواهرم صحبت می کردم. راستش با خواهرم خیلی راجع به این موضوع حرف می زدم و از اونجایی که خواهرم ازمن بزرگترهست، همیشه از بچه گی متوجه تفاوت من بابقیه بچه ها می شد و یک دفعه خواهرم همین حرف رو بهم زد ودقیقاً من همون لحظه خودم رو باور کردم. بعد از خواهرم من ماجرا رو برای دو نفر دیگه از دوستانم تعریف کردم. دوستانی که بهشون اعتماد کامل داشتم.

گفتنش به دوستانم کار سختی نبود فقط نیازبه یک ترفند ساده داشت!

حرف زدن با صداقت کامل. همجنسگرایی رو به طور واقعی براشون تعریف کردم بدون فیلترینگ جمهوری اسلامی.

از احساساتم گفتم و اینکه چطور همجنسگرایی در طبیعت وجود داره، در حیوانات در آدم ها و در من…

و اونها با اینکه براشون یه سری سوالهای خاص پیش اومده بود ولی من رو باور کردند و بهم احترام گذاشتند.

گفتن این که من همجنسگرام به دیگران اون هم بدون نگرانی از طرد شدن حس خیلی خوبی داشت…می خواستم یک بلندگو بگیرم و توی خیابونها داد بزنم که من یک همجنس گرا هستم…حس اینکه به تو نگن بیمار. به تو نگن فاسد. حس اینکه تو هم یک آدم معمولی هستی فقط با یک سری تفاوت های خاص با عموم مردم…خیلی حس خوبی ست.

الآن من حدود یک سال هست که خودم رو شناختم. خودم رو باور دارم و الآن حدود یک ساله که من ((( آرامش ))) دارم.

اول دی ماه ۱۳۹۳

 

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

دسته: روایت لزبین‏‏‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *