تجربه های تلخ و شیرین از آشکارسازی

۱۲ اسفند ۱۳۹۳ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone
Picture-225
آشکارسازى!
نمیدونم چرا وقتى این کلمه را میشنوم یاد روزى می افتم که با پارتنرم پیش کسى براى مشاوره رفته بودیم؛ وقتى داشت میپرسید که چه کسایى از اطرافیانمون راجع به گرایشمون میدونند من گفتم تقریباً همه ى دوستاى نزدیکم میدونند! نگاهش پر از علامت تعجب بود.
آشکارسازى اونم براى ما تو ایران اصلن کار راحتى نیست. ترسناکه. اما من ترسم ریخت. اولین کسى که وقتى راجع به گرایشم مطمئن شدم باهاش صحبت کردم همون کسى بود که اولین احساس عمیق عاطفى رو بهش داشتم، البته اون شخص خودش از قبل متوجه شده بود و جرقه به تحقیق افتادن رو تو سرم انداخته بود. (ایشون دگرجنسگراست و از روز آشناییم تا روزى که آشکارسازى کردم هشت سال طول کشید). 
نفر دوم صمیمی ترین دوستم بود، اونم خوشبختانه موفقیت آمیز بود و باعث شد تا همین الآن همیشه کنارم باشه و راحت بتونم باهاش در مورد خودم چیزى که هستم با همه ى احساساتم صحبت کنم. و همیشه حتا به من مشورت میده. 
تو این چند سالى که خودم رو شناختم به اکثرِ کسایى که به نحوى باهاشون صمیمى شدم راجع به گرایشم گفتم. از این خیلى ها چند نفرشون همیشه حمایتم کردن.  یکى دو نفرشون تلاششون رو میکنند اما خب گاهى حرف هایى میزنند که برام ناراحت کننده است . نمیدونم کوتاهى از منه که براى آگاه کردنشون بیشتر تلاش نکردم یا مشکل از آموزه هاى غلط جامعه است که تو مغزشون حک شده.
اما تجربه تلخم از آشکارسازى مربوط به آشکارسازى براى یکى از دوستان نسبتاََ صمیمى ام بود. در عین اینکه با هم زیاد وقت میگذروندیم و از خیلى چیزا با هم حرف میزدیم اما گاهى اختلاف نظرهاى فاحشى داشتیم.  یک بار تو یه بحث سر یه موضوعِ مسخره وقتى دیگه حرفى نداشت متوصل شد به فحش و در ادامه این جمله ها: برو لز جون برو تو که تکلیفت معلومه!
برو ال ورد (اشاره بهL world) برو تو که همه اش بین دخترهایى چى میدونى؟
با این وضعیت دیگه هرچى هم بگى بلاکی و میرى تو باقالیا!
و بعد لزبین بودن من شد دلیلى براى اینکه رابطه اش رو با من قطع کنه و از همه جا بلاک بشم و از همه بدتر وسیله اى براى تهدید . خیلى تجربه ى بدى بود تا چند روز نمیتونستم دست از گریه بردارم به خاطر این برخوردش و هنوز میترسم از این که جایى اتفاقى ببینمش.
اما فکر میکنم نهایتاً با گفتنم حمایت چند نفر رو به دست آوردم، حداقل اش اینه که چند نفرى هستن که بتونم با خیال راحت باهاشون بدون نقاب حرف بزنم، هرچند کار اون دوستم تجربه ى بدى بود اما تا الان غیر از اون کسى منو بازخواست نکرده ( یا به کسى نگفته، یا گفته و کسى مثل اون فکر و برخورد نکرده، ولى یه ترسى همیشه همرامه).
تجربه هام تو آشکارسازى بهم میگه گاهى اوضاع اونقدر که ما فکر میکنیم بد نیست. کافیه انتخاب درست باشه بعد دیگه باید ترس رو گذاشت کنار.
هرچند من هنوز جرأت نکردم به خانواده ام حرفى بزنم.

 

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

دسته: روایت لزبین‏‏‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *