تجربه ی امنیتی در باشگاه ورزشی

۲ بهمن ۱۳۹۳ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

images

الهه

صبح ساعت ۷ گوشیم زنگ خورد. باید بیدار می­شدم و آماده می­شدم برای رفتن سر کار. از صبح یه احساس عجیبی داشتم که منو نا آروم کرده بود. حاضر شدم. ۳۰ دقیقه بعد باشگاه بودم. طبق عادت همیشگی یه قهوه درست کردم و منتظر شدم تا کلاسم شروع بشه. شاگردام یکی یکی اومدن و ساعت ۸:۳۰ کلاسم شروع شد. تا بعدظهر به فاصله ۱۵ دقیقه کلاس داشتم. احساسم تغییر کرد و بهتر و بهتر شدم. همیشه بین کلاس­های من با برنامه­ریزی مدیر باشگاه یکی از همکارهام کلاس داشت که رابطه خوبی هم با هم نداشتیم. مثل هر روز نشستم و چند تا سی دی نگاه کردم. می­دیدم که اون روز همکارم رفتارش عادی و مثل همیشه نبود. اما توجهی نکردم. کلاس ایشون تمام شد و من آماده شدم برای کلاس خودم. کارم رو شروع کردم. نیم ساعت بیشتر نگذشته بود که دیدم دو نفر چادری وارد باشگاه شدن و با منشی باشگاه شروع به صحبت کردند. منشی با دست به من اشاره کرد. من هم کلاسم رو به شاگردم سپردم و نزدیک اونها رفتم. یکی از اونها به من با لحن بسیار بد گفت: “فکر کردی اینجا کجاست که داری زندگی می­کنی؟ نگاه کن ظاهرشو! خانواده ­ها چطور بچ ه­هاشونو میفرستن پیش مربی بی­مسئولیتی مثل تو؟ برو یه چیزی بپوش بیا. تو یعنی الگو هستی؟!” من هم با تعجب تمام پرسیدم چی شده؟ گفت حرف نزن.

من که هم ترسیده بودم و هم تعجب کرده بودم گوشیم رو برداشتم و سریع زنگ زدم به مدیر باشگاه. ایشون در کمتر از یک ربع خودش رو رسوند باشگاه. همکارم که لبخند ریزی هم داشت آمد جلو و گفت به هر حال خدا جای حق نشسته. فهمیدم از کجا آب می­خوره. آماده شدم و به همراه مدیرم و اون دو تا خانم به سمت حراست صنف راه افتادیم. اونجا وارد یک اتاق شدیم که یک مرد چاق و صورتی ریش­دار پشت میز نشسته بود. ما نشستیم و با اولین جمله­ای که روبرو شدم این جمله بود: “خجالت نمی­کشی اسم خودتو گذاشتی مربی؟ مربی یعنی الگو. الگو یعنی فاطمه زهرا. نه بی بند و باری مثل تو. جرمت خیلی سنگینه خانم. باید به من توضیح بدی”. من که خیلی ترسیده بودم گفتم من هنوز نمی­دونم موضوع چیه. گفت: “نبایدم بدونی! آموزش حرکات موزون! نداشتن ظاهر مناسب که باعث تحریک فرزندان مردم میشه! و نداشتن صلاحیت اخلاقی در طول وظیفه کاری”.

من که مات و متحیر بودم گفتم من دارم خیلی رسمی تو این باشگاه کار می­کنم. با داشتن مدرک مربی­گری و اینکه محیط کار زنانه است و فکر نمی­کنم ایرادی داشته باشه. سریع پرید وسط حرفم و گفت: “داره! اتفاقاً مسئله همین زنانه بودن محیط کارتونه که دیگه نمی­تونی ادامه بدی!” با این حرف من فهمیدم که قضیه از چه قراره و اونجا منو تهدید کردند که دیگه هیچ باشگاهی نمی­تونم کار کنم و اگر متوجه شوند، این روند رو جدی­تر پیش می­برند. به زور ازم تعهد گرفتند. تحقیرم کردند. پدرم رو خواستند. تحقیرش کردند. و من نهایتاً از باشگاه اخراج شدم. و زمینه تمام اینها اعتماد به همکاری بود که زمانی دوست من بود که به خاطر یه رقابت کاری تمام چیزهایی که از من می­دونست و لزبین بودنم رو فاش کرده بود. اگر صرف آشنایی مدیر باشگاه با حراست صنف نبود حتماً خطرات بیشتری منو تهدید می­کرد. بعد از اون من دیگه توی هیچ باشگاهی نتونستم رسمی کار کنم چرا که همکارم موضوع همجنسگرایی من رو اعلام کرده بود و باعث تمامی این اتفاقت شده بود. من تهدید، تحقیر و از حق کار محروم شدم.

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

دسته: روایت لزبین‏‏‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *