رابطه ویتا و ویولت در بستر ضدسافویی زمانشان، به مناسبت سالروز درگذشت ویتا سکویل وست / ویتا عثمانی

۱۴ خرداد ۱۳۹۳ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

vita

دوم ژوئن سالروز درگذشت ویتا سکویل وست است؛ نویسنده ای که روابط عاشقانه اش با زنان شاید بیشتر از آثار ادبی اش معروف باشد.

ویتا نمونه ای از سافویی های نیمه اول سده بیستم است، آنها در زمانی زندگی می کردند که بیش از هر زمان دیگری –چه قبل و چه بعد از آن- به خاطر گرایش و محبتشان نسبت به زنان محکوم می شدند. در دانش سکسولوژی که در اواخر سده نوزدهم ظهور نموده بود این نوع محبت و دلبستگی به عنوان یک اختلال بالینی تعریف شده بود. آثار اغلب زنان سافویی در این دوره برعکس دوره های پیشین سرشار از تردید و خودبیزاری است.

ویتا در سنین نوجوانی به دوستش ویولت کپل و پس از او به دوست دیگرش رزاموند گروسونور علاقمند شد ولی سعی نمود آن را انکار کند و سرانجام برای مقابله با این احساس که آن را بیمارگونه می دانست در ۲۱ سالگی با دیپلمات جوانی به نام هارولد نیکولسون ازدواج نمود. آن زمان هرگز تصور نمی کرد هارولد نیز یک دوجنسگرا باشد تا آنکه حدود چهار سال بعد، هارولد به یک بیماری مقاربتی مبتلا شد و در نتیجه نزد ویتا اعتراف نمود که رابطه خارج از ازدواج داشته است و طرف مقابلش یک مرد بوده است. ویتا در نهایت سادگی نوشته است تا آن زمان گمان می کرده است در میان اطرافیانش خودش تنها کسی است که به همجنس گرایش دارد. در واقع ویتا در آن زمان به قدری این گرایش را نادر می دانسته است که فکر می کرده است احساس ویولت نسبت به خودش نیز سطحی و گذرا است.

 این اعتراف هارولد باعث شد از هراس ویتا نسبت به روابط همجنسگرایانه کاسته شود و علاوه بر آن دیگر دلیلی نمی دید که یک جانبه به هارولد وفادار بماند، بنابراین رابطه اش با ویولت کپل شروع شد. ویولت نه به نظریات سکسولوژیست ها بها می داد و نه سنت و عرف برایش پشیزی می ارزید. او بر خلاف اغلب سافویی های هم دوره اش با اعتماد به نفس و با افتخار خودش و ویتا را دنباله رو زنان بزرگ تاریخ می دید، زنانی که همه همجنسگرا بودند: سافو، ژاندارک، ملکه کریستینا، افرا بن، کریستینا روزتی و…

ویتا سه سال به این رابطه ادامه داد، ویولت به ویتا کمک می نمود که هراسش را کنار گذارد و با افتخار گرایشش را بپذیرد، ولی ویتا خیلی تحت تاثیر آموخته هایش بود. سرانجام بر اثر فشار خانواده ها، ویتا مجبور شد ویولت را ترک گوید. ویتا در اواخر این رابطه در یادداشتی محرمانه، در نود صفحه داستان رابطه اش با ویولت را بازگفته است. این یادداشت که پس از مرگ هر دو آنها توسط پسر ویتا، نایجل نیکولسون به چاپ رسید به خوبی هراس ویتا از همجنسگرایی را بازمی نمایاند. ویتا در این نوشتار به صراحت به ناهنجار بودن آن اعتراف می کند ولی فکر می کند شاید زمانی برسد که انسانها بتوانند آن را درک کنند و نسبت به افراد همجنسگرا حس همدردی و شفقت داشته باشند. او می گوید از وقتی یک نوجوان بوده چنین حسی را (نسبت به ویولت) داشته است و فکر می کند تعداد خیلی خیلی اندکی از انسان ها ذاتاً چنین هستند.

تاثیر دیگری که بسیاری از سافویی های نیمه نخست سده بیستم از آثار سکسولوژیست های اولیه مانند زیگموند فروید و هولاک الیس گرفتند این بود که به لزبینیزم به عنوان یک گرته برداری از رابطه دگرجنسگرایانه نگاه می کردند، زیرا در آثار این سکسولوژیست ها تاکید بر آن بود که معمولاً یکی از زنان سلطه گر و دیگری مطیع است. شاید به همین دلیل باشد که در اوایل سده بیستم با روابطی که بعدها بوچ/فمه نامیده شدند مواجه می شویم چیزی که در سده های پیشین انگشت شمار است. البته در پورنوگرافی قرون گذشته نیز تصویر زوج های لزبین سلطه گر/مطیع یا فاعل/مفعول را زیاد می بینیم ولی ادبیات هرزه نگارانه را معمولاً زنان نمی خواندند و بنابراین از آن تاثیر نمی پذیرفتند، اما مطالعه آثار سکسولوژیست ها در اوایل سده بیستم در میان زنان فرهیخته بسیار معمول بود.

ویتا نیز در رابطه اش با ویولت تا حدودی نقش یک “مرد” را بازی می کرد. او مانند مردان لباس می پوشید و رفتار می کرد. شاید برای او غیر قابل تصور بود که دو زن “زنانه” بتوانند با هم رابطه داشته باشند. نمونه های دیگر “بوچ” در این دوره در انگلستان و فرانسه فراوان هستند: “گرترود اشتاین”، “وینریتا سینگر”، “رومین بروکس”، “ردکلیف هال”، “رنه ویوین”. از آن طرف همتایان فمه آنها را ملاحظه می کنیم: “ناتالی بارنی”، “کولت”، “آلیس ب. توکلاس”، “ژونا بارنز”.

تصویر مرد/زن به قدری در مردم آن دوران نهادینه شده بود که حتی اگر افرادی پیدا می شدند که علیرغم تابوهای اجتماعی و پزشکی با یک همجنس وارد رابطه می شدند به ندرت می توانستند در آن رابطه از نمود دگرجنسگرایانه مرد/زن رهایی یابند. این در حالی است که تقریباً هیچ کدام از زوج های مشهور لزبین اروپا و امریکا در سده های شانزدهم تا نوزدهم در قلمرو بوچ/فمه قرار نمی گیرند.

البته نامه ها و دفتر یادداشت های روزانه بسیاری از لزبین های سده بیستم نشان می دهد این نقش های زنانه/مردانه بیشتر ظاهری بوده و به خصوص در اتاق خواب هایشان روابط زنانه/مردانه غایب بوده است. این در بعضی از نامه های ویولت که در مورد روابط جنسی اش با ویتا بی پروا است به خوبی آشکار است، ویتا نیز در “چالش”، رمانی که در مورد رابطه اش با ویولت (اما در قالب دگرجنسگرایانه) نوشته، تاکید کرده است که در معاشقه شان هرگز “سلطه و تسلیم” راهی نداشت. این در حالی است که در ادبیات مردان آن دوره و سده های پیشین، لزبینیزم به عنوان تقلیدی از رابطه دگرجنسگرایانه تعریف شده و معمولاً در فانتزی مردانه، رابطه جنسی لزبین ها به وضعیت تبشیری و دخول با دیلدو محدود شده بود.

در پایان ترجمه یکی از نامه های ویتا را که در ۵۸ سالگی برای ویولت ۵۶ ساله نوشته است، می آورم. دوست داشتم نامه های دوران جوانی ویتا و اوج عشقش به ویولت موجود می بود تا آنها را ترجمه کنم، اما همه آن نامه ها توسط خانواده ویولت از بین رفته اند و نامه ای که در ذیل می آید همراه با حدود ۴۰ نامه دیگر که همه مربوط به سالهای آخر زندگی ویتا هستند خوشبختانه به دست جان فیلیپس دوست همجنسگرای ویولت می افتند و باقی می مانند. ویتا نامه های خیلی بیشتری در آن سال ها به ویولت نوشته است اما اغلب آنها از بین رفته اند، ولی همین نامه هایی که باقی مانده اند به خوبی نشان می دهند عشق عمیق بین این دو زن علیرغم بیست سال جدایی اجباری و هراس ویتا هرگز از بین نرفته است.

۳ سپتامبر ۱۹۵۰

محبوب من،

آن پیشامدی پرمعنا و راستین در زندگانی من و در قلب من بود برای اینکه آنروز همراه تو باشم. ما برای هم خیلی اهمیت داریم، اینطور نیست؟ هر چقدر هم مسیرهای ما ممکن است زیاد از هم دور شود. من فکر می کنم ما چیزی فناناپذیر را میان خودمان به دست آورده ایم، درست نمی گویم؟ مدام به گذشته ها برمی گردم، به نیمکت جایگاه مطالعه در اتاق پدرت در خیابان گروسونور- و سپس در دونتریث- و آنگاه به همه آن وقایعی که پس از آن اتفاق افتادند. رهایی و گریزهای عاشقانه… اما این چه قید و زنجیری است، لوشکا، محبوب من، این چه عهد و میثاقی است، عهد و میثاقی از دوران کودکی و قید و زنجیر آن اشتیاق و علاقه شدیدی که متعاقب آن شکل گرفت، به گونه ای که هیچکدام از ما هرگز با هیچکس دیگری نداشته ایم و نخواهیم داشت.

آن، ارتباطی بس عجیب بود، تنها متعلق به ما بود، در بعضی اوقات ناکام و در دیگر اوقات شاد و سعادتمند، اما در نوع خود بی نظیر، و برای من بی نهایت عزیز، پرارزش و فوق العاده بود و (اجازه دارم بگویم؟) برای تو نیز چنین بوده است.

آنچه من در مورد آن دوست می دارم این است که همواره ما دوباره به هم می رسیم، هرچقدر هم میان ملاقات های ما وقفه های طولانی ایجاد شود. به نظر می رسد زمان نمی تواند هیچ تفاوتی را به وجود آورد. من گمان می کنم این یک جور نامه عاشقانه است. عجیب است که بایستی برای تو یک نامه عاشقانه بنگارم بعد از این همه سال- وقتی که ما آن همه نامه های عاشقانه سرشار از مهر و محبت برای یکدیگر نوشته ایم. اما خوب، چون تو، تویی و من، منم.

اوه، تو برای من کتابی در مورد الیزابت برت برونینگ ارسال داشتی. از تو سپاسگزارم لوشکای محبوب و بخشنده من، و تو به من یک قالب زغال سنگ سیاه هدیه کردی. آن قالب با شور و هیجان عشق و محبت که همواره هرگاه به تو می اندیشم، قلبم را شعله ور می سازد، روشن می گردد. تو گفتی آن سه ماه دوام خواهد آورد، و لیکن عشق و محبت ما، چهل سال و بیشتر است که پابرجا مانده است.

میتیای تو

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

دسته: ادبیات, داستان و شعر, روایت لزبین‏‏‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *