گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی (بخش دهم)/ ویتا عثمانی

۱ اسفند ۱۳۹۲ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

ویتا

 شرح عکس: ویتا سکویل وست

ویتا و ویولت صبحگاه عازم سفری شدند که یک هفته برای آن نقشه کشیده بودند. هارولد سعی کرد تظاهر کند که اهمیت نمی دهد اما در واقع برایش مهم بود. او دوست داشت هر وقت به خانه می آید همسرش مشتاقانه از او استقبال کرده سعی کند از هر فرصتی برای بودن با او بهره بگیرد. البته هارولد فردی بسیار با سیاست بود و با توجه به شناختی که از ویتا داشت می دانست اگر با رفتن او مخالفت کند اوضاع بدتر خواهد شد. به علاوه فکر می کرد این یک هوس زودگذر است و ویتا به زودی از آن خسته شده و زندگی اش به روال عادی بازخواهد گشت. ویتا هم می دانست هارولد ناراضی است ولی آن وقت اهمیت نداد. او در اشتیاق بودن با ویولت بود و سعی کرد زیاد برای هارولد دلسوزی نکند و از فرصتی که برای بودن با محبوب دارد بهره گیرد. اگرچه می دانست هارولد زیاد هم تنها نخواهد بود ولی به او آموخته بودند که زن بایستی تحت هر شرایطی به شوهرش وفادار بماند. ویولت این را می دانست، ویولت هیچ شکی نداشت که ویتا او را از هر کس دیگری بیشتر دوست دارد و طی آن سالها وقتی ویتا ازدواج کرد و سعی نمود از ویولت فاصله بگیرد باز ویولت در محبوبیتش نزد ویتا دچار تردید نشد. اما ویولت می ترسید روزی تعلق ویتا به آن اجتماع و باورهایش او را از عشقش جدا سازد. ویولت سعی داشت ویتا را آزاد کند و همانطور که در ادامه داستان خواهیم دید نهایت تلاشش را برای رهایی ویتا از آنچه به او القا شده بود به کار گرفت.

آنها به کرنوال رفتند و در سرایی مسکن گزیدند که زمانی متعلق به یکی از ادبای با ذوق آن دیار بود. آنها آن خانه، فضای ادیبانه آن و سادگی آنرا دوست می داشتند. قفسه های آن از کتابهایی انباشته بود که همدم کودکی مشترک آنها بود. آنها با هم عاشقانه های لرد بایرون را می خواندند و گاه چنان در وجد عاشقانه فرو می رفتند که از بر زبان آوردن احساسات شورانگیزشان عاجز بودند و به این اکتفا می کردند که همچنان که روبروی یکدیگر نشسته بودند به یکدیگر خیره شوند زیرا زبان نگاه گاه بسیار گویاتر از هر حرف و کلمه ای است.

ویولت و ویتا خودشان را تسلیم عشق ورزی افسانه ای نمودند. ویتا به راستی اما مردد می کوشید اما ویولت با تمام توانایی ذاتی اش و با باوری راسخ و با افتخار به پیش می رفت.

 آنها نسبت به یکدیگر هیچ شفقتی نداشتند. مقصود آنگونه شفقتی است که ممکن بود در رابطه ای بخزد که آنها در آن همدستی می کردند در فنا شدن، با گزینش سکونت در هوای پاک و پرمایه قلل کوهستان، با اجتناب از سهولت وادی ها. خشونت و جور هرگز خیلی دور، خارج از رؤیت نبود. آنها با مناعت و سرافرازی عشق می ورزیدند، با شعله ای از شور عشق که هر چیزی را جز آن اصل جبلی لاینفک عشق، آن اشتیاق و هیجان آرمانی را از عشقشان می زدود.

از منظر ویتا، ویولت یک موجود فراانسانی بود، موجودی که به طور تصادفی از مستوایی دیگر، از بعدی متفاوت با ابعاد بشری پای به دنیای انسانها نهاده بود، برای او کیش ویولت، باورها و عقایدش عجیب و نامأنوس می نمود. ویولت به عشق چنان اعتقاد داشت که خیلی ها فکر می کنند تنها مربوط به افسانه هاست. او اعتقاد داشت تمام زندگی یک انسان بایستی تحت تاثیر عشقش باشد، او به عشق در نگاه نخست اعتقاد داشت، او باور  داشت آنکه بیشتر عشق می ورزد و بیشتر در رابطه عاشقانه می بخشد انسانی بزرگتر است. او یقین داشت که عاشق با بخشش کوچک نمی شود، چون عاشق به بینهایت پیوند دارد و هر چه ببخشد باز عظمتش لایتناهی است. ویولت به راحتی و با مباهات به سنتهای غلط جامعه و خانواده پشت پا می زد. برای ویولت بدترین گناه ریاکاری و دورویی بود و از مردمان متظاهر و متلوّن پیرامونش بیزار بود. ویولت از ویتا نیز می خواست تا به سلک و کیش او درآید و در برابر افراد آن جامعه او را از آن خود بداند. برای ویتا همگام شدن با این ویولت عجیب و غریب، دشوار می نمود اگرچه در اعماق قلبش تمام باورهای ویولت را قبول داشت و تحسین می کرد.

ویتا به همین دلیل نامی تازه بر ویولت نهاد، او گاهی ویولت را «پریزاد من» صدا می کرد. ویولت این نام را خیلی دوست می داشت.

به کرنوال برگردیم: شبی پس از آنکه روز را با گردش در اماکن تاریخی گذراندند و غروب را به کنسرت رفتند قدم زنان زیر نور مهتاب به خانه برگشتند. ویولت میز شام را آماده می کرد که ویتا سراغ صفحات موسیقی رفت، یک صفحه موزیک از یوهانس برامس را انتخاب کرد، او کارهای برامس را خیلی دوست داشت، دست ویولت را گرفت و با او آغاز به رقص نمود. آنها هر دو به زیبایی رقصیدند. برای ویتا رقص ویولت چیز تازه ای نبود، همه می دانستند ویولت چقدر رقص را دوست دارد و تا چه اندازه در آن مهارت دارد، ولی برای ویولت مشاهده رقص ویتا چیز تازه ای بود. او هیچگاه فکر نمی کرد ویتا رقص را دوست داشته باشد یا بتواند به آن زیبایی برقصد، زیرا ویتا هرگز در مهمانی ها نمی رقصید.

ویولت با شگفتی اظهار داشت: «هیچگاه فکر نمی کردم تو رقص را دوست داشته باشی.»

ویتا خندید و گفت: «امکان ندارد یک کولی رقص را دوست نداشته باشد، مادربزرگ من یک رقاص دوره گرد بوده است.»

ویولت پرسید: «پس چرا قبلا رقص تو را ندیده ام؟»

«همانطور که هیچ کس دیگر ندیده است، من همیشه دوست داشته ام اولین کسی که رقصم را می بیند تو باشی، به همین خاطر همیشه وانمود کرده ام به رقص علاقه ای ندارم. تو به قدری زیبا می رقصی که دوست نداشته ام هیچ همرقصی پیش از تو داشته باشم.»

ویولت پرسید: «یعنی هیچگاه با هارولد هم نرقصیده ای؟»

ویتا پاسخ داد: «به من اعتماد کن ویولت، هارولد فکر می کند من رقصیدن بلد نیستم.» آنگاه دست ویولت را گرفت و باز با نوای برامس رقصیدند.

ویولت ادامه داد: «چرا هیچوقت از من نخواستی با هم برقصیم؟»

ویتا خندید و سوال ویولت را تکرار کرد: «چرا هیچوقت از من نخواستی با هم برقصیم؟»

سر شام ویولت اظهار داشت: «تو خیلی برامس را دوست داری ولی من کاری می کنم که دبوسی را هم مثل برامس و حتی بیشتر دوست داشته باشی. محبوب من، اگر تو هم مثل من اجرای خود دبوسی از “دریا” را ببینی حتما طرفدارش می شوی.»

«پس سفر بعدی ما پاریس خواهد بود…»

ویولت حرف او را قطع کرد: «نه عزیزم، خانه ما در پاریس خواهد بود.»

«ولی من یونان را بیشتر دوست دارم.»

«هر جا من و تو بتوانیم با هم باشیم محبوب من.»

ویتا به فکر فرو رفت. او وابستگی های بسیاری در انگلستان داشت، مادرش، همسرش، فرزندانش، خانه ای که آنرا دوست داشت. او در انگلستان به عنوان ادیبی جوان شناخته شده بود. چند کتاب از او به چاپ رسیده بود و آینده ای روشن پیش رو داشت، از طرفی می دانست نمی تواند در انگلستان آشکارا به رابطه عاشقانه اش با ویولت ادامه دهد، او باید از همه دلبستگی هایش در انگلستان جدا می شد تا بتواند وجودش را وقف عشقی کند که تازه شکفته شده بود. او حرفی نزد و ویولت نیز علی رغم میلش دیگر ادامه نداد. ویولت متوجه بود فکری ویتا را آزار می دهد، ویتا نمی توانست از انگلستان دل بکند. ویتا حتی غذایش را تمام نکرد و به ویولت گفت خسته است و می خواهد بخوابد، سپس بلند شد که برود.

ویولت گفت: «غذایت را تمام نکردی عزیزم.»

« غذایت خوشمزه بود. ولی من سیر شدم.»

ویولت از ویتا پرسید آیا می خواهد بدون آنکه او را ببوسد به رختخواب رود؟ ویتا برگشت، پیشانی او را بوسید و شب بخیر گفت، آنگاه به اتاقش رفت. نیم ساعتی گذشته بود که ویولت وارد شد. ویتا هنوز خوابش نبرده بود، به آینده شان فکر می کرد، ویولت آرام به طرف او رفت. کنار تختش بر کف اتاق نشست و زمزمه کرد: «می دانم هنوز خوابت نبرده است، می دانم منتظر حضور من در کنارت بودی، پس بگذار برایت قصه ای تعریف کنم تا بعد از آن راحت بخوابی.» در اینجا مکث کرد، دست ویتا را در دستانش گرفت، آنرا بوسید و ادامه داد: «اجازه دارم برایت تعریف کنم عشق من؟»

ویتا زمزمه کرد: «بگو ویولت.»

ویولت لبخند زد و در حالی که دست ویتا را همچنان در دستانش نگه داشته بود و نوازش می کرد شروع کرد: «یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری یک زن و یک هنرمند زندگی می کردند، در واقع آن زن و آن هنرمند یک نفر بودند، اما زمانی که گذشت زن ازدواج کرد، او با شاهزاده رویاهایش ازدواج نمود، و به آن زندگی قناعت کرد. هنرمند به دست فراموشی سپرده شد، در قنداق پیچیده شد و به خواب رفت، و زن در زنانگی اش و خوشبختی که می توانست به مردش ببخشد در منظر عموم درخشید.

روزی هنرمند از خواب برخاست و متوجه شد اتاقش تغییر شکل یافته است، پنجره ها بسیار کوچک شده اند، او به سختی می توانست از ورای آنها مناظر بیرون را نظاره کند. اثاثیه اتاق رنگ باخته بودند، با وحشت به طرف پنجره اتاقش دوید، آن سوی پنجره زنی را دید که با کودکی خندان بازی می کرد. آنگاه آنها با هم روبرو شدند: زن متین، بامحبت و خونسرد بود، هنرمند جسور، غیور و مقاوم بود. هنرمند ایستاد و به زن طعنه زد… بیچاره هنرمند، یک کولی بی مسوولیت… چیزی که می دید سنگین تر از آن بود که بتواند تاب بیاورد، کنون زن قلب و روحش را وقف شوهر و بچه هایش کرده بود، ولی هنرمند به کسی تعلق نداشت، او آزاد آزاد بود، شاید به بشریت نیز تعلق نداشت، او یک موجود رویایی بود، امروز اینجا روی زمین انسانها بود، فردا در ناکجاآباد بود، زمین خانه اش نبود تا به آن دل ببندد، بلکه خط سیر او بود.

ترکیب هنرمند و زن ذهنی را بوجود آورده بود که هم نادر و هم باشکوه بود، یک هنرمند بایستی…»

به اینجا که رسید ویتا داستان ویولت را قطع کرد: «مگر می شود در برابر تو مقاومت کرد پریزاد من؟ می خواهم مرد تو باشم.»

آنگاه چنان بوسه ای از لبان ویولت گرفت که ویولت دنباله داستانش را به فراموشی سپرد….

وقتی پس از معاشقه با هم نجوا می کردند، ویولت گفت: «ویتا، عشق من، زندگی من، من زنم با تمام زنانگی ام، و تو را به عنوان یک زن دوست دارم. هرگز و هرگز نتوانسته ام تصور کنم روزی به یک مرد عشق بورزم. اینکه با مردانه پوشیدنت به وجد می آیم به آن علت نیست که در تو یک مرد را جستجو می کنم. این سنت شکنی و سرکشی تو است که مرا خوشحال می کند. آیا خدایان یا طبیعت مقرر کرده اند زنان شلوار نپوشند؟»

ویتا در حالی که موهای ویولت رانوازش می کرد گفت: «من همیشه دوست داشتم مردانه بپوشم و رفتار کنم.»

«پوشش مردانه؟ رفتار مردانه؟ ما هیچکدام را نداریم همانطور که زنانه اش را نداریم. ویتا آیا دوست داری بدنت با یک بدن مردانه عوض شود؟»

«اگر مرد بودم می توانستم با تو ازدواج کنم و نول را داشته باشم.»

«عشق من، تمام وجود و زندگیم متعلق به توست. انحصاری… دربست… آن سند ازدواج نمی تواند برایت عشق به ارمغان بیاورد. عشق چیزی است که در قلب تو می تپد و در قلب من و هیچکس نمی تواند به خاطر همجنس بودمان آن را از ما بستاند. ما می توانیم به هم تعلق داشته باشیم، برای همیشه…»

ویتا او را محکمتر در آغوش کشید و بوسید.

این داستان ادامه دارد…

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

برچسب‌ها:

دسته: ادبیات, داستان و شعر, روایت لزبین‏‏‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *