نقد فیلم “آبی گرم ترین رنگ است” / کافه زن

۳ دی ۱۳۹۲ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

ما لزبین ها که تماشاچیان اصلی ی سینمای همجنسگرا بودیم و مدام در پی یافتن تصویری واقعی از خودمان و شدت یافتن حس همذات پنداری در این گونه ی موضوعی با زندگی گم کرده ی خودمان، شاید ” آبی گرم ترین رنگ است ” را با مرام سنتی ی این سینما که ما راعادت داده بود به داستان های خطی سر راست، یکسان نپنداریم.
1522165_280037028787771_1571337629_n
این یک فیلم درباره ی یک شخصیت است. کلوزآپ های مدام که از کراکترها در فیلم خودنمایی می کند، گواه این است که فیلمساز می خواسته فارغ از زمان و مکان، فیلمی درباره ی کسی بسازد که تنهاست و در مسیر کشف هویت و نسبت ش با جهان، مدام زمین می خورد.
در اوایل فیلم جایی که دخترک ها در سلف سرویس نشسته اند و درباره ی پسری صحبت می کنند که به گمانشان از ادل خوشش می آید، این فضای تحمیلی  محیط است که تصور عرفی ای را در دختر حاصل می کند که باید تن به این رابطه دهد. این دوآنگی ی جهان که همه چیز بر محور زن – مرد از روز ازل استوار شده، در صحنه ی سکس دختر و پسر از همان الگوهایی بهره می برد که هر دو جنس مخالفی که عاری از عشق باشند به این گونه رفتار می کنند. این یک فیلم درباره ی تقابل کلیشه ها و شکاندن آن ساختارهای رسوبی در تماشاچی ست.
و به هم ریختگی ی شخصیت، سر یک چهارراه آغاز می شود که دختر مو آبی در میان بقیه ی رنگ های نشست یافته ی معمول محیط، خودنمایی می کند. بلافاصله هم خودارضایی ی ادل با خیال آن مو آبی، یکی از درخشان ترین سکانس های فیلم را به زعم من پدید می آورد. فیلم درباره ی یک آدم و تنهایی ها و جستجو برای دریافت مفاهیمی مثل دوستی و عشق و گفت و گوست.
سکانس های غذا خوردن ادل با خانواده اش، که فقدان دیالوگ و درک درست والدین از دل ناگرانی های یک نوجوان، در آن ها مشهود است، حکایت از آن از هم گسیختگی ای دارد که ادل را مصمم می کند به آزمون و خطای سکس و عشق و احترام و توجه، تن دهد.
از من اگر بپرسید ادل یک همجنسگراست، پاسخ روشنی برای آن ندارم. چون داستان فیلم درباره ی دغدغه های همجنسگرایی نیست. داستان درباره ی تقابل یک روح سرگردان میان روزمرگی های جهانی ست که تا چشم در آن باز می کنی به تو می گوید: با جنس مخالفت بخواب.
البته که فیلم در حد و اندازه ی جایزه ای که گرفته است نیست. کشداری ی فیلم هم کمکی به نزدیکی به درونمایه ی آن نمی کند. فیلم می خواسته یک کراکتر روشنفکر بسازد. اما به صرف نام بردن از سارتر و دست های آلوده، یک آدم روشنفکر نمی شود. حتی آن مهمانی ی کذایی که تعدادی به اصطلاح هنرمند درباره ی چند نقاش مثل شیله و کلیمت بحث های ماهوی می کنند، یک اتمسفر را و یا یک کراکتر را حاوی دغدغه های روشنفکرانه نمی کند. اما با این کاستی ها در فیلم، یک سوم آغازین ش زیباست. سکانس های مدرسه و گفت و گوهایی عصبی و شلوغ بازی های نوجوانانه، خوب از آب درآمده است. شاید فیلمساز یک گوشه چشمی هم به “کلاس”، فیلم تحسین شده ی لورن کانته داشته است که ۲۰۰۸ جایزه ی کن را برد.
سکانس های سکسی ی فیلم هم با این که نقطه ی جنجال برانگیز آن به حساب می آید، اما همانجور درآمده است که بی شماری از ما لزبین ها تجربه ش می کنیم در رابطه هامان. و من اتفاقن با موضع فیلمساز مقابل دختر مو آبی همداستانم که برخلاف ادل که با این عشق به یک بلوغ می رسد، زن مو آبی از آن دست آدم هاست که همیشه دختربازانه با دیگران مواجه می شود. واقعیتی که خیلی از ما در رابطه هامان با این گونه کراکترها مواجه شده ایم. یک “بکن در رویی” در حالات این شخصیت به خوبی پرورش یافته است. که آهسته وارد روح آدم می شوند و وقتی مراد رختخوابشان میسر شد، یک بهانه ی کوچک کافی ست تا عشق را منکر شوند. در سکانس افشای رابطه ی ادل با همکار مردش، ضجه ها و به زمین خوردن ها و التماس هاش هیچ اثری در دل مو آبیه حاصل نکرد. چون او همان شب مهمانی، تصمیم ش را برای جدایی گرفته بود.
یک درس فیلمسازی خوب هم در فیلم هست که بخش بخش کردن آن به واسطه ی سکانس هایی بود که با توجه به تغییر روحیات ادل، در آغاز هر دیگرگونگی، او در یک اتمسفر به رقص و آواز می پرداخت. شاید این همه پراکندگی ساختاری در شخصیت ادل، محصول بی تجربگی ی او و امکان کشف و شهود در جهان ذهنی او را نشان می دهد. یک عنصر بی جبهه و بی جهان بینی در مقابل حوادث پیرامونش. انگار فقط کشانده شده باشد به اطرافش بی آن که اراده ی تصمیم برای انتخاب داشته باشد. چه یک جنبش دانشجویی برای اعتراض به کاهش بودجه ی آموزشی باشد، چه یک رژه ی غرور همجنسگراها، چه رقص در یک مراسم کودکستان به عنوان مربی. ادل هنوز خام است. اما سکانس پایانی که از نمایشگاه معشوقه ش بیرون می زند، دوربین آرام می گیرد، ادل از یک کلوزآپ به یک خیابان بی انتها پرتاب می شود، خسته و آبی پوش ( آبی در نقاشی یک رنگ سرد است و در عنوان فیلم این تضاد از رشد روح ادل خبر می دهد ). و تماشاچی ست که پشت سر او جا می ماند. حالا ادل مثل تمام قهرمانان تک و تنهایی ست که پیش از این در سینما دوستشان داشتیم. بزرگ شده است و حالا به خوبی می داند جهان چه کودکستان پر از دغل بازی ای ست. خدا کند ادل به این قواعد بازی آلوده نشود.
از صفحه ی فیس بوک کافه زن

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

دسته: ادبیات, روایت لزبین‏‏‌ها, سکس و عشق

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *