شرکت در یک کارگاه سه روزه با جمعی از لزبین ها، درک تازه ای به من داد و هویت خودم را لمس کردم

۱۹ آذر ۱۳۹۲ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

گفت و گو با دو دختر لزبین ایرانی در ترکیه

ساعت قرارمان با دو دختر همجنس گرای ایرانی که در ترکیه به عنوان پناهجو زندگی می کردند، ۷ عصر بود، عصر یک روز نیمه زمستانی. می دانستم اسم یکی شان، نازنین است. یادم بود سال های دبیرستان، همکلاسی به اسم نازنین داشتم. بچه ها، رضا صدایش می کردند، می گفتند می خواهد جراحی کند و پسر شود. سال ها بود خبری از او نداشتم، جستجو هم کردم ولی بی فایده بود.

120207085339_lesbiancouple_304x171_wikicommons_nocredit

در همین فکرها بودم که در باز شد، دو دختر جوان به استقبالم آمدند. “سلام، هلیا هستم، نازنین هستم.” چشم در چشم شدیم، حس کردم می شناسمش، ناسزایی نصفه و نیمه نثار روزگار کردم، به استانبول، به مهاجرت، به ۱۵ سالی که گذشته. هر دو شوکه شده بودیم، خیلی زود دفتر خاطرات ورق خورد، آلبوم های فیس بوکی را دیدیم، نام ها ردیف شدند و قصه های تلخ و شیرین را روایت کردیم، مانند قصه زندگی نازنین و هلیا.

– کی از ایران خارج شدی؟

نازنین: ۱۵ ماه پیش.

– قانونی خارج شدی؟

نازنین: آره، با هم، قانونی خارج شدیم.

– چی شد تصمیم گرفتی بیای بیرون؟

نازنین: من و هلیا، بیشتر از ۱۱ سال هست که همدیگر رو می شناسیم. ۵ سال است رابطه مان جدی شده و پارتنر هستیم. در ایران هزار و یک مشکل داشتیم، هم جامعه پذیرای چنین رابطه ای نبود، هم دولت مشکل داشت. خانواده ها هم همینطور. ما در ایران دو سال با هم زندگی می کردیم. مشکلات جامعه مردسالار را هم اضافه کنید. به همین خاطر، از وقتی روابطمان جدی شد، تصمیم به خروج از کشور گرفتیم. هزار و یک راه را بررسی کردیم. تحصیلی، کار، قاچاق و در نهایت به پناهندگی رسیدیم. مثلا خیلی تلاش کردیم از طریق کار به کانادا برویم. من حسابداری خوانده ام و هلیا، روان شناسی. سه سال هم زبان فرانسه خواندیم، خیلی مراحل را پشت سر گذاشتیم. باید می رفتیم سوریه برای مصاحبه که شانس ما جنگ شد، سفارت کانادا تعطیل و در نتیجه پرونده ها بلاتکلیف ماند. بعد از دو سال گفتند از طریق استانبول اقدام کنید که باز هم کشدار شد و وکیل مان هم گفت مشخص نیست حل بشود. حتی پیگیر اقامت دومینیکن هم شدیم. هر روز دنبال این چیزا بودیم ولی به نتیجه نرسید. در نهایت هلیا، پیشنهاد داد پناهنده شویم. واقعا فکرش را نمی کردیم و دنبالش هم نبودیم.

هلیا: دنبال تحصیل هم بودیم، اما به خطر سختی پذیرش و بحث مالی نتونستیم اقدام کنیم. من خودم درباره وضعیت پناهندگان حس بدی داشتم و بهش فکر نمی کردم ولی در واقع، راه دیگری نداشتم. الان هم همان حس بد را دارم ولی آمده ام دیگر.

– نازنین گفتی خانواده ها از این رابطه خبر ندارند؟

نازنین: خانواده من به جز برادرم چیزی درباره این رابطه نمی دانند. من وقت خروج گفتم برای ادامه کارم می خواهم بروم ترکیه و پیگیر رفتن از طریق کار به کانادا شوم. الان هم رفت و آمد داریم ولی هنوز براشان توضیح ندادم.

هلیا: فقط مادرم متوجه شده، با هم درباره اش صحبت نکرده ایم ولی در کل موضوع پناهندگی را هم به نظرم فهمیده است.

– هلیا گفت الان هم حس بدی دارد درباره وضعیت پناهندگان. ما شنیدیم که معمولا وضعیت پناهندگانی با پرونده‌های مشابه شما، خوب است؟

نازنین: اسم ما هست گلدن کیس ولی واقعا فرقی با دیگران نداریم. بسیاری از بچه های لزبین، گی و ترنس سکشوال واقعا همان شرایطی را دارند که دیگران دارند. حتی زمان های طولانی منتظر بررسی پرونده بوده‌اند، مانند سه سال. الان ما خودمان داریم وارد ۱۶ ماه می شویم ولی هنوز راه زیادی داریم تا نهایی شدن و رفتن به کشور ثالث.

هلیا: اینکه به ما می گویند گلدن کیس، فقط به خاطر این است که پذیرش ما در کشور ثالث، تضمین شده است. مدت زمان پذیرش و یا خدماتی که می دهند، فرقی با دیگران ندارد. ما هیچگونه کمک مالی و یا مشورت های حقوقی هم نگرفته ایم.

– موافق هستید برگردیم ایران، چه شرایطی در ایران داشتید؟

نازنین: مسئله اصلی ما جامعه و ترس از برخورد دولت بود. نمی توانستم ابراز کنم. حالا ابراز کردن هیچ، از لباس پوشیدن، مدل موها و رفتار ظاهری، برخی این تفاوت ها را متوجه می شدند و رفتار دیگری داشتند. حالا اگر رفتار خاصی داشتیم که دیگر هیچ. یک بار در پارکینگ رستوران، هلیا من را بوسید، کار به کلانتری کشیده شد، می خواستند بازداشت مان کنند و با کلی بدبختی و پادرمیانی صاحب رستوران، خلاص شدیم.

هلیا: من علاوه بر بحث های اجتماعی، بحث سیاسی هم داشتم. کار تشکیلاتی نمی کردم ولی مخالف بودم با شیوه حکومت کنونی. حتی احساس خوبی نسبت به جنبش سبز هم نداشتم، فکر می کنم آنها هم در نهایت به دنبال بقای جمهوری اسلامی هستند. این زاویه دیدی که داشتم هم در خروجم از کشور، موثر بود.

– در ایران که بودید، با لزبین ها هم در ارتباط بودید؟

نازنین: بله، دور هم جمع می شدیم ولی بحث های معمولی بود. در جامعه ای که مجازات این کار، اعدام است، واقعا کاری نمی شود از پیش برد. ما دوستی داشتیم که به خاطر مسائل سیاسی بازداشت شد، بعد بازجو متوجه شده بود که همجنسگرا هست و کلی مسائل پیش آمده بود. این رفتارها و برخوردها سبب می شد که جمع شدن های ما خیلی با احتیاط باشد. در این رفت و آمد، من واقعا هلیا را تنها فردی دیدم که هیچگاه گرایش جنسی خودش را انکار نکرد. نه اینکه یک راست برود بگوید مادر سلام، من لزبین هستم ولی اگر بحثش پیش می آمد، انکار نمی کرد. خودم از ابرازش می ترسیدم. البته هلیا از من ۷ سال بزرگتر است ولی من واقعا حرف نمی زدم درباره اش. از ۱۰ سالگی می دانستم این حس را دارم ولی چیزی نمی گفتم. معلوم نبود که اگر هلیا نبود، کی درباره اش حرف می زدم.

هلیا: من از دبیرستان درباره گرایش جنسی ام صحبت کردم. رشته تحصیلی ام در دبیرستان و دانشگاه هم کمک کرد که راحت تر بتوانم درباره اش حرف بزنم، دوستان دیگری هم داشتم.

– دبیرستانت می شود حدود ۱۷ سال پیش. مثلا ۱۷ سال پیش شاید مطرح می کردی، شاید خیلی واکنش های منفی داشتی، سال ۹۰ که از ایران خارج شدی، شاید این واکنش های منفی کمتر شده بود. این تغییر نگاه را حس می کردی؟

هلیا: نه، نگاه جامعه در این ۱۷ سال عوض نشده بود. نکته بسیار مهم برای ما دیده و شنیده شدن دنیای همجنس گرایی هست. در روزگاری که به شدت بخصوص در جامعه هوموفب ایران با آن روبرو هستیم، کمرنگ بودن ما لطمه بزرگی است به نسل بعد از ما.

– نگاه جامعه یا نگاه دولت؟

هلیا: هر دو، ببینید مشکلات همجنس گرایان در ایران بسیار زیاد است. روز به روز هم وخیم تر می شود و به عقیده من نوعی نسل کشی در حال شکل گیری هست. تاکید جمهوری اسلامی در ممنوعیت همجنسگرایی و مجازات بسیار سخت گیرانه و از طرفی ارایه مجوزهای سریع به افراد، به ویژه همجنسگرایان برای تغییر جنسیت، با هدف دیده نشدن افراد همجنسگرا در سطح جامعه صورت می گیرد. خودشان می گویند این کارها را در راستای اهمیت دادن به ترنسکشوال ها و مشکلات آنها انجام می دهند ولی هدف حذف همجنسگرایان و کمرنگ کردن حضور آنهاست.

نازنین: به نظرم نگاه جامعه تا ۲۰ سال دیگر هم عوض نمی شود. اصلا درباره خودم حرف می زنم. من با واژه لزبین مشکل داشتم. اصلا بدم می آمد که به کسی بگویند لزبین. فکر می کردم این واژه، یک فحش است. درگیر یک تعارض دیگر هم بودم. فکر می کردم مرد هستم.

– به این فکر افتادی که مثلا جراحی کنی و تغییر جنسیت بدهی؟

نازنین: نه، می ترسیدم. نه اهل رابطه با پسرها بودم و نه جرات داشتم که مثلا تغییر جنسیت بدهم. یکی از دلایل عملی نشدن این تصمیم، البته حضور هلیا بود. البته این را بگویم که از وقتی به ترکیه آمدم، متوجه شدم اصلا زن بودن یا لزبین بودن یعنی چه، فهمیدم این مانع ذهنی، به خاطر محدودیت های اجتماعی بوده است. نقطه اوجش هم شرکت در یک کارگاه سه روزه با جمعی از لزبین ها بود که درک تازه ای به من داد. هویت خودم را لمس کردم، البته این حس بد را هم داشتم که ۲۶ سال زندگی ام را از دست دادم.

– خیلی از پناهندگان از وضعیت ترکیه می نالند ولی تو گفتی که شرایط اینجا خیلی برایت بهتر شد؟

نازنین: نه فقط مربوط به بحث ذهنی خودم بود. الان از نظر کار خیلی مشکل داریم، از نظر مالی هم مشکلات مان بیشتر است. باید در یک شهر دیگر کار کنیم، در شهر دیگری کارهای مربوط به پناهندگی را انجام بدهیم. البته شهرهایی که ایرانی ها، تعدادشان کم است، مشکلات ما کمتر هستند. ولی خود ترک ها هم کم مشکل ایجاد نمی کنند.

– همه همجنس گراها اینجا چنین مشکلاتی دارند؟

نازنین: اینجا کیس واقعی خیلی کم داریم ولی مشکلات برای همه است. ما برخورد بد ترک ها را دیده ایم، حالا در مورد لزبین ها کمتر متوجه می شوند ولی در مورد گی ها خیلی بد است. مواردی داشته ایم که اینها را با سنگ مورد حمله قرار داده اند.

– کیس های جعلی بیشتر در مورد گروه های مذهبی بودند. در جامعه شما هم انگار زیاد است؟

نازنین: بله؛ خیلی. مثلا موردی داریم که پسری با دوست دخترش زندگی می کند ولی اعلام کرده که گی هست و کارهایش انجام شده.

هلیا: کلا شرایط بدتر شده، به خاطر این مسائل. در محیط های کاری هم مشکل داریم. مثلا اگر کارفرما متوجه شود که فرد گی هست یا اینکه ترنس هست، برخوردهای تحقیرآمیزی داشته.

– بالاخره شما یک پناهجو هستید، برخی موارد مثلا نداشتن کار، خیلی هم غیرطبیعی نیست؟

نازنین: به نظرم مهم ترین مشکلی که وجود دارد، اطلاعات غلطی هست که به ما می دهند. ما قبلا یک تصویر دیگری داشتیم ولی اینجا واقعا شرایط فرق می کند و استانداردهای زندگی را زیر خط فقر می برد. شاید اگر به ۱۵ ماه پیش بر می گشتم و این اطلاعات را داشتم، از این مسیر نمی آمدم. قاچاق می رفتم ولی این گزینه را انتخاب نمی کردم، به خصوص از مسیر ترکیه.

هلیا: مثلا می گویند با ماهیانه ۱۰۰۰ لیر می شود زندگی کرد ولی در عمل، ۲۰۰۰ لیر می شود. این تنها بخش مالی است. از نظر اجتماعی خیلی بدتر است. به خاطر همین مسائل، چند نفر را منصرف کردم که از مسیر ترکیه نیایند.

– الان شما کار می کنید؟

نازنین: فقط من در یک کارخانه پلاستیک سازی کار می کنم، ماهی ۷۲۰ لیر حقوق می گیرم، تازه کارم را شروع کردم. حالا باید ماهی ۴۰۰ لیر باید بابت سهم اجاره، برق و آب خودم و هیلا بپردازیم. به ما نصف حقوق یک کارگر ترک را می دهند، تازه اگر بدهند. یک بار دستم رفت زیر دستگاه پرس، اینجا خدمات بهداشتی نمی دهند و این مواقع، کار خیلی سخت می شود. تازه وضع ما بهتر است، خدمات بهداشتی حتی به افرادی که مشکل اساسی دارند، هم نمی دهند. مثلا یک فرد گی هست که هپاتیت دارد، حتی می گویند ایدز هم دارد، ولی او هم خدمات بهداشتی دریافت نمی کند. از نظر اجتماعی، وضعیت ما شبیه کارگران افغانی هست در ایران، تازه آنها بهتر هستند، چون زبان ما را تقریبا بلد هستند.

هلیا: قبلا می رفتیم یک کارخانه بالش سازی که ماهی ۴۰۰ لیر می گرفتیم. چشم من عفونت کرد. الان این کار را هم نمی توانم بروم. این شرایط خیلی ها را درگیر مسائل روحی می کند، افسردگی می آورد.

– از طریق شبکه های ایرانی که پیگیر مسائل پناهجوها هستند، برای یافتن کار اقدام نکردید؟

هلیا: من پیگیری کردم. مواردی هم همکاری کردم ولی بدون پرداخت دستمزد بوده است. ما انتظار داشتیم که اینطور باشد، سفارش دهندگان هم در جریان بودند که ما چنین وضعیتی داریم ولی خبر خاصی نبود و به همین خاطر ما بی خیالش شدیم. ما خبر داریم برخی سازمان های ایرانی فعال هستند و کمک هایی به برخی افراد می کنند، حتی ماهیانه هم کمک می کنند ولی به افرادی که دور و بر خودشان هستند.

نازنین: ما از هیچ سازمان ایرانی که در مسیر کمک به دگرباش های جنسی هستند، کمکی دریافت نکردیم. فقط یک سازمان، یک بار کمک اندکی مالی به ما کرد که این سازمان هم در زمینه همجنس گرایان فعال نبود. بقیه سازمان ها هیچ کمکی به ما نکردند. مرتب هم مکاتبه کردیم، ایمیل زدیم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.

– از افسردگی گفتید، گویا مشکل شایعی هست اینجا؟

نازنین: بله، موارد متعددی هم داشته ایم که افسردگی شدید، منجر به خودکشی شده است. انتظاری که اینجا برای تعیین تکلیف می کشیم، خیلی سخت است. دوستانی داشتیم که ۳۰ ماه اینجا بودند، با خفت زندگی کردند، بعد که تعیین تکلیف شد و قرار بود برود کانادا، کشورش را دقیقه ۹۰ عوض کردند. انگاری مصائب پناهندگی همه جا همراه ماست، حتی وقتی برویم آنجا. اینجا الان مهم ترین مسئله ای که می توان آن را عامل افسردگی و درگیری ذهنی دانست، زمان انتظار است.

هلیا: مهم ترین مسئله به نظر من، مسائل مالی است. نکته دیگر اینکه اگر کسی دچار مشکل مثلا مشکل درمانی شوید، هیچ حمایتی در کار نیست.

– این مشکلات اجتماعی که گفتید، به طور طبیعی سبب منزوی شدن افراد هم می شود؟

هلیا: من اینجا خیلی کم بیرون می روم و سعی می کنم با بقیه برخورد نداشته باشم، به خصوص ایرانی ها. چون نگران برخی مسائل دیگر و کنجکاوی های بی مورد و یا ارتباطات زیان بار هستم.

نازنین: طبقه زیرین خانه ما یک سوپرمارکت هست. من ترکی بلد هستم. همیشه وقتی برای خرید می روم، افرادی که آنجا هستند درباره من صحبت می کنند. متوجه می شوم چه می گویند ولی کاری هم نمی توانم بکنم. فعلا کمتر بیرون می رویم و منتظریم تا پروسه پناهندگی کامل شود و برویم. هر چند می دانم، کانادا هم برویم، مصائب پناهندگی همیشه همراه ماست.

شهرزاد معززی – بی بی سی فارسی

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

دسته: روایت لزبین‏‏‌ها, گزارش و فعالیت‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *