گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی (بخش هشتم)/ویتا عثمانی

۲۴ تیر ۱۳۹۲ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

آن صبح ویتا با شور و اشتیاقی تازه برخاست، شور و اشتیاقی که خواب شب را از او ربوده و او را برای سیر در سرزمین زیبای عشق ورزی آماده نموده بود. ساعتی بعد ویولت نیز از خواب شیرینش که روزهایی دل انگیز را نوید میداد به در آمد و به محض گشودن دیدگانش نگاهش با نگاه ویتا تلاقی نمود. آنها به هم لبخند زدند و بی آنکه چیزی بگویند برای یک دقیقه به هم خیره شدند، آنگاه ویتا جلو آمد، موهای دوستش را از پیشانیش کنار زد و آرام او را بوسید، پس از آن بوسه بود که دست چپ ویتا نگاه ویولت را جلب نمود. ویتا دیگر حلقه ازواجش را در انگشت نداشت بلکه انگشتری قدیمی جای آن را گرفته بود. ویولت آن انگشتر را به خوبی می شناخت، آن انگشتری تاریخی بود، انگشتری که زمانی به یک زن نجیب زاده مشهور در سده چهاردهم میلادی تعلق داشت و یک عتیقه فروش که دوست مادر ویولت بود، آن را زمانی به ویولت یازده ساله هدیه داده بود. انگشتری که وقتی ویولت چهارده ساله بود به عنوان نشانی از عشق و تعهدش به ویتا هدیه کرده بود. نگین آن انگشتر از لاوای قرمز بود. ویولت با دیدن آن انگشتر خندید و اظهار داشت: «بالاخره تصمیم گرفتی خودت را آزاد کنی؟» ویتا خودش را به نشنیدن زد و گفت: «بعد از صبحانه وسایلت را جمع کن تا چند روزی به نول برویم.» ویتا فکر می کرد برای شروع روزهای عاشقانه شان نول بهترین مکان باشد، زیرا آنجا پر از خاطرات روزهای اولیه آشنایی شان بود، برعکس این خانه جدید که در آن بیشتر با هارولد ماجرا داشت تا با ویولت.

 بنابر اصرار ویولت، ویتا با همان پوشش روز قبل یعنی شلوار به خانه مادرش رفت و آنچه آنان را شگفت زده نمود استقبال لیدی سکویل از این پوشش جدید بود. هنگام نهار مادر ویتا اظهار داشت که دخترش با شلوار بسیار جذابتر به نظر می رسد و آنگاه به سخنرانی طولانی و همیشگی اش پرداخت مبنی بر اینکه ویتا بر اثر اشتباهی در خلقت، دختر به دنیا آمده است و ای کاش او یک پسر بود و می توانست نول را به جای آن پسر عموی علیلش به ارث ببرد، ویتا که می خواست مادرش سخن را کوتاه کند از او پرسید: «اگر من پسر بودم با چه دختری ازدواج می کردم؟» و مادرش بی آنکه متوجه منظور او شود بلافاصله پاسخ داد: «قطعا با ویولت». با شنیدن آن، ویولت و ویتا هر دو با صدای بلند خندیدند. پس از چند دقیقه سکوت ویتا با لحنی تغییریافته ادامه داد: «با این اشتباه طبیعت من از دو موهبت بزرگ محروم شدم نه می توانم با دختری که دوستش دارم ازدواج کنم و نه خانه اجدادی ام را به ارث ببرم.» ولی باز لیدی سکویل متوجه نشد، چون او از همجنسگرایی چیزی نمی دانست.

 آن روز عصر مادر ویتا به خانه اش در لندن رفت و آن دو دلباخته خوشحال بودند که بدون حضور او می توانند اوقات بیشتری را به هم اختصاص دهند. آنها عصر را در مزارع و باغهای وسیع متعلق به خانواده ویتا به گردش پرداختند.

 آن شب پس از شام با هم نشستند و صحبت کردند، ویولت همیشه آرزوی چنین شبی را داشت ولی نمی دانست چرا دلشوره و ترس عجیبی بر او غالب شده بود. اتاق نیمه تاریک بود و تنها نور دو شمع آن را روشن ساخته بود. صدایی جز صدای زمزمه وار آن دو به گوش نمی رسید. ویولت می دانست چه در سر ویتا می گذرد و به خاطر آن می ترسید. سعی می کرد ذهن او را منحرف سازد، راجع به موضوعاتی که هیچ ربطی به خودشان نداشت صحبت می کرد، حتی از رقیب سابقش رزاموند سخن می گفت. ویتا ساکت بود گویی اصلا کلمات او را نمی شنید، ولی نگاهش را عمیق به ویولت دوخته بود، نگاهی که باعث می شد کلمات از ذهن ویولت بگریزند و جملات فراموش شوند. ویولت حتی سعی می کرد او را بخنداند ولی ویتا تنها با لبخند جوابش را می داد. ویولت فکر می کرد حتی اگر یک بار صدای خنده ویتا را بشنود ترسش فروکش کند، اما ویتا نمی خندید. در نگاه ویولت ترس و شرم یک دختر باکره همراه با اشتیاق یک عاشق واقعی برای یکی شدن یا معشوق نهفته بود.

ویولت بی هدف برای گریز از ترسش از هر دری سخن می گفت تا آنکه ویتا در حالی که حس پیروزی و تصاحب در لحنش موج می زد خیلی خلاصه گفت: «بیا ویولت».

ویولت فهمید وقتش فرا رسیده است، بدون هیچ کلمه ای اطاعت کرد، نگاهش را به ویتا دوخت، و در حالی که می لرزید به نفس زدن افتاد. می ترسید، اما اشتیاقش برای آنچه پیش رو داشت کمتر از ویتا نبود.

 ویتا شمع را برداشت و با همان لحن سابقش گفت: «ویولت، می دانی ما در این خانه تنها هستیم.»

 ویولت زمزمه کرد: «می دانم» با اینکه دلیلی نداشت آهسته صحبت کند.

 ویتا ادامه داد: «من هنوز درست و حسابی تو را نبوسیده ام.»

 ویولت نزدیک بود غش کند، حس عجیبی آمیخته با ترس و اشتیاق داشت، اما محکم جواب داد: «نه».

 ویتا بازویش را دور او حلقه کرد و سعی کرد او را از پلکان بالا ببرد. ویولت کمی مقاومت کرد و آهسته اظهار داشت: «اجازه بده بروم.»

 ویتا مصمم جواب داد: «نه» و او را محکمتر به خود فشرد و از پلکان بالا برد.

 «ویتا، تو مرا کجا می بری؟»

 ویتا اعتنا نکرد و ویولت را بالا برد، ویولت دیگر چشمانش را بست و مقاومت نکرد.

ویتا زمزمه کرد: «کدام اتاق را انتخاب می کنی؟» نول بزرگترین عمارت در انگلستان بود و ۳۶۵ اتاق خواب به تعداد روزهای سال داشت.

ویولت مکث کرد، ویتا سوالش را تکرار کرد، ویولت آهسته پاسخ داد: «اتاق پادشاه.» منظور او اتاقی بود که زمانی متعلق به شاه چارلز دوم بود.

ویتا با شنیدن آن، لبخند زد، آخر ویولت همان اتاقی را برای اولین شب شان انتخاب کرده بود که مد نظر خود او نیز بود. آن اتاق سرشار از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی شان بود…

ویتا در اتاق پادشاه را باز کرد، اتاق تاریک بود، اما پنجره ها باز بودند و آنسوی آنها در دوردستها دریا با نور مهتاب می درخشید. ویتا با صدایی سرشار از وجد و شادی زمزمه کرد:

 «ویولت… ویولت خودم…»

 سپس در حالی که ویولت را محکم نگاه داشته بود با او وارد اتاق شد و در را پشت سرشان قفل کرد. ویتا ویولت را به طرف تختخواب پادشاه هدایت کرد و او را بر آن نشاند، شمعی را روشن کرد و سپس در حالی که چکمه هایش را در می آورد گفت: «ویولت، کفشهایت را در بیاور.»

 ویولت اطاعت کرد. ویتا زیر نور کمرنگ شمع با اشتیاق چشم به صورت زیبای دوستش دوخته بود. او می دانست ویولت اشتیاق و ترس را با هم دارد، بنابراین سعی کرد ترس او را زائل کند. او از قبل یک بطری ویسکی تدارک دیده بود، برای خودش و ویولت کمی از آن ویسکی ریخت. ویولت همیشه ویسکی را بدون یخ می خورد، ویتا آن را خنک دوست داشت. ویولت متوجه شد که ویتا نیز آن را بدون یخ می خورد، همین که خواست حرف بزند، ویتا با لبخند زمزمه کرد: «من ویسکی بدون یخ را دوست ندارم، ولی ویولت، امشب می خواهم آن را بدون یخ بخورم، مثل تو…» ویولت لبخند زد. ویتا نزدیکتر به او نشست و در حالی که موهای او را از پیشانی اش عقب می زد ادامه داد: «اوه ویولت من، ویولت کوچک خودم، هیچوقت فکر نمی کردم تو از چیزی بترسی و بالاتر از همه هرگز فکر نکرده بودم از من بترسی.»

 ویولت با صدایی آهسته که ویتا به سختی آن را شنید گفت: «من از تو نمی ترسم محبوب من.»

 ویتا لبخند زد و ادامه داد: «خدا را شکر. می دانی که.. می دانی لازم نیست بترسی، ما بهترین دوستان هم بوده ایم ویولت، و امشب تو معشوقه ام هستی، پس به من اعتماد کن.»

 ویولت با تکان دادن سر گفته ویتا را تایید کرد. ویتا گونه او را بوسید و دستش را در موهای پرپشت او فرو برد و به آرامی آن را نوازش کرد، پس از چند ثانیه ویولت دست دیگر ویتا را که بر رانش قرار داشت به دست گرفت، و با ملایمت آن را نوازش کرد، سپس خم شد و ابتدا تک تک سرانگشتان و سپس پشت آن را بوسید. ویتا آن را دوست داشت، با خود فکر کرد چقدر نوازشها و بوسه های ویولت با هارولد متفاوت است. او تازه  می فهمید از معاشقه با هارولد هیچ لذتی نبرده بود، اگرچه مانند خیلی زنان دیگر همیشه به خودش تلقین کرده بود که دارد با همسرش واقعاً لذت می برد. این تازه اول مسیر بود، آخر آن شب، به قدری از معاشقه با ویولت دوستداشتنی اش لذت برده بود که به خاطر آنکه در طول آن سالها خود را از چنین لذتی محروم کرده بود خودش را سرزنش می کرد.

 img036 - Copy

شرح تصویر: نمایی از اتاق شاه چارلز دوم در نول.

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

برچسب‌ها:

دسته: ادبیات, داستان و شعر, روایت لزبین‏‏‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *