آزاداندیشی هوموسکسوال در پویه تاریخ معاصر/ج. د. کامران

۱۱ تیر ۱۳۹۲ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

نوشته ی خواندنی از ج.د. کامران در هفته نامه ی شهروند (مجله ی کامیونیتی ایرانی در تورنتو)

گذار هوموسکسوالیته در جهان غرب از تحقیر و تنبیه به تحسین و تبریک روندی دشوار و پر از دشنام طی کرده است.این روند تکاملی که انسان را از چنبره تکالیف شرعی رها کرد و در منظره تعالیم مدنی بها داد، سالها طول کشید. رعایت حقوق شهروندی هوموسکسوال در تاریخ روشنگری با کمال تعجب نه بر بال اندیشه که بر اجلال و رفعتِ قانون به ثمر رسید. و این بستر قانون بود که مصدر و کانون مجادلات فکر هوموسکسوال شد. مباحث روشنگرانه در باب حقوق و آزادیخواهی هوموسکسوال اتفاقاً پس از تدوین و اجرای قوانین ناپلئونی در فرانسه آغاز شد.

 Gay-Pride-S

۱) قوانین ناپلئونی

قوانین ناپلئونی همانگونه که از نامش پیداست توسط ناپلئون و در راستای ایده‌آلهای انقلاب فرانسه تدوین و منتشر شد. تدوین این قوانین به سال ۱۸۰۱ میلادی و نشر آن به سال ۱۸۰۴ برمی گردد. این قوانین ماهیتاً مدنی و در تعارض آشکار با قوانین الهی نوشته شده‌اند. زبان و محتوای این قوانین تماماً غیردینی هستند. محور اصلی آنها فردانیت انسان و حقوق او از یک سو و نیز ترتیب مقررات همزیستی متنوع انسانها از سوی دیگر است. به واسطه انسان‌محوری بودن و تقدس‌زدایی آشکار از شریعت دینی این قوانین اکثر ممنوعیات و جرائمی که توسط روحانیون دیکتاتور به بشریت تحمیل می‌شد را رد کرده و تمام آن ممنوعیات را آزاد و مجاز شمرده‌اند. در همین راستا از هوموسکسوالیته جرم‌زدایی شد و دیگر تنبیهات و تعقیبات قانونی و جزایی علیه هوموسکسوالها لغو شد.

در پی تصویب و اجرای این قوانین حکومت دینداران و پولداران و زورداران، روحانیان و بازاریان و پاسداران جای خود را به حکومت قانون داد. و از آن پس قوانین نه بر مبنای تبعیض طبقاتی و نه بر اساس قداست دینی و نه بر بنیاد زورگویی بلکه بر مبنای احقاق حقوق انسان بی‌کس، بی‌زور و بی‌نفوذ بود. این انسان جدید در دادگاه با هر کس ثروتمند و زورمند و مقدس برابر و مساوی بود. این قوانین همچنین نوعی منطق جدید را به قضایای حقوقی تحمیل کردند. آنان قوانین «معطوف به ماسبق» (ex post facto) یعنی قوانینی که شامل اصول اعتقادی گذشته هستند را ممنوع اعلام کردند. طبق ممنوعیت قوانین معطوف به ماسبق دیگر کسی نمی توانست بگوید چون هزاران سال پیش اهالی «سدوم» چنین و چنان کردند و لذا خداوند آنان را سنگسار کرد و حال در زمان حاضر یک روحانی زبان خداوند بشود و هوموسکسوال های امروز را از اهالی شهر سدوم بداند و دست های مردمان امروز را آسمان خدا کند و از آن سنگ بر سر هوموسکسوال ها بباراند. چنین تعابیر و تفاسیری طبق قوانین ناپلئونی ممنوع و غیرقانونی اعلام شد.

این قوانین در سال ۱۸۰۴ به صراحت هوموسکسوالیته را از لیست جرائم و تخلفات در سرتاسر فرانسه حذف کردند. اما تا از بین رفتن عرف و عادات هوموفوبیک در حوزه تمدنی غرب راه درازی در پیش بود.

 

۲) شارل فوریه

چهار سال پس از تصویب قوانین ناپلئونی، شارل فوریه نخستین روشنفکر مدرنی بود که در سال ۱۸۰۸ همزمان با طرح مسئله فقر اقتصادی از وجود بی عدالتی در امور جنسی سخن گفت. در راستای سخن از حقوق زنان او کلمه «فمینیسم» را اختراع کرد و آغاز جنبش موسوم به سیاست و هویت جنسی به او باز می گردد. او معتقد بود که عدالت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی همگی در گرو رهایی از سرکوب احساسات است و در این میان او رهایی از سرکوب احساسات جنسی را یک پروژه سیاسی می دانست.

فوریه علاوه بر این که بنیادگذار کلمه فمینیسم است همچنین اولین کسی است که از هوموسکسوالیته به عنوان یک حق سیاسی و مرتبط به آزادی فردی دفاع کرد. متأسفانه در ذهنیت چپ سنتی، شارل فوریه هرگز جایی پیدا نکرد و او را متهم به سوسیالیسم تخیلی کردند. امروزه تمام جنبش چپ، فمینیسم را جزیی از ایدئولوژی خود می‌دانند، اما پیش از این ارزشی برای شارل فوریه و سوسیالیسم به اصطلاح تخیلی او قایل نبودند. به اعتقاد من شایسته این بود که این متفکر و ایده‌آلیسم  آینده گرای او  را در راستای آزادیخواهی درک می‌کردند. او به راستی خود را از سنت و تفکرات سنتی رها کرده بود. چیزی که علیرغم ادعاهای بسیار، انقلابیون چپ سنتی از پس آن برنیامدند. در عین به اصطلاح چپ بودن هنوز سنتگرا و در امور مربوط به هوموسکسوالیته بازهم مرتجع بودند.

شارل فوریه تئوری بسیار جالبی مطرح کرد به نام «کار جذاب». با این تئوری او مفهوم کار و تولید را با یک صفت سکسی توصیف کرد. بدینسان با سکسوالیزه کردن کار تئوری مبارزاتی خود را بر علیه استثمار مفهوم پردازی کرد. در آرمانشهر او تابوی جنسی وجود نداشت. آنچه که در احساس جنسی آدمی وجود داشت می‌بایست قبول و تحسین شود تا جامعه بر مبنای وحدتی عاشقانه و بالاترین شکل همبستگی مابین عاشقان بر استثمار و بی‌عدالتی و فقر غلبه کند. او نخستین کسی است که معتقد بود زنان باید آزاد باشند تا در تمام زمینه‌ها شاغل و کارمند و کاردار شوند. به نظر او تبعیض جنسی و جلوگیری از استخدام زنان، مردان زنانه‌پوش و زنان مردانه‌پوش در بسیاری از مشاغل باعث عقب‌ماندگی، فقر و ظلم است. او از زنان، هوموسکسوالها و ترانس‌ها به عنوان فرد و مستحقین حقوق و آزادی فردی سخن گفت و اینکه ظاهر خود را چگونه می‌آرایند را بی‌ربط به سطح شخصیت و تخصص آنان در زندگی حرفه‌ای می دانست. او همچنین از نخستین کسانی است که مسائل مربوط به محیط زیست را از مسائل اصلی سیاست می دانست.

افکار شارل فوریه در انقلاب ۱۸۴۸ که به «کمون پاریس» مشهور است به اجرا درآمد. در زمان معاصر افکار او اساس و بنیاد اصلاحات بی شمار و انتقادات اصیل از چپ سنتی شد. در این راستا جنبش رهایی‌بخش هوموسکسوال آراء خود را در رابطه با رهایی از سرکوب احساسات هوموسکسوال چون یک رهایی سیاسی مدیون شارل فوریه است. او نخستین کسی بود که هوموسکسوالیته را سیاسی کرد و با این کار آن را در محور مبارزات سیاسی قرار داد. او راهنمای هوموسکسوالیته سیاسی و انقلابی بود و با ذهنی روشن و عاری از تعصبات سنتی هوموسکسوالیته را که از سوی سیستم سرمایه‌داری از خودبیگانه و در زیر یوغ استثمار و فقر رنج می‌برد به نیرویی فعال و مبارز تبدیل کرد.

بر مبنای افکار شارل فوریه مفهومی به نام «هوموسکسوالیته دیالکتیکی» در اندیشه چپ اروپایی به وجود آمد. بر همین مبنا بود که نقد اندیشگون هوموسکسوال مفهوم تبعیض‌آمیز «هتروسکسیسم» را افشا کرد و مباحث نقد ستم جنسی را فراتر برد. بر این مبنا انکار حقوق هوموسکسوال در مبارزات طبقاتی را نوعی هتروسکسیسم نامیدند که از موانع اصلی بر سر راه عدالت طبقاتی بود. این نوع رویکرد نتایج سیاسی بزرگی را در بر داشت. از یک سو ستمگری ناخودآگاه طبقات پایینی جامعه را افشاء و از سوی دیگر دخالت بی‌جای دولت در اتاق خواب مردم که هدفی جز تفتیش روابط هوموسکسوال نبود را محکوم می کرد.

چنین برداشتی از سیاست در میان چپ سنتی وجود نداشت و با احیای افکار شارل فوریه بود که این تکامل اندیشگون نهایتاً به وقوع پیوست. شارل فوریه نخستین الگو و راهنمای انقلابیون بدون مرز بود. او با تمام سنت های سرکوبگر جنسی مبارزه کرد. ظلم هوموفوبیک نقطه مشترک مابین چپ سنتی، ارتجاع دینی، استثمار جنسی و بورژوازی تازه به دوران رسیده بود. چپ های سنتی در ظاهر چپ بودند اما در باطن و در جریان عمل محافظه‌کارانی ضدانقلابی بیش نبودند. شارل فوریه نخستین کسی بود که ارتجاع هوموفوبیک بورژوازی پیوریتان را با صراحت محکوم کرد. چیزی که سال های سال چپ سنتی قادر به فهم و درک آن نبود. او پاک دینی بورژوایی، ارتجاع جنسی چپ و بهدینی سنتی را در هوموفوبیا مشترک دید.

شارل فوریه گرچه تا سال ۱۸۱۸ تمام افکار خود را به رشته قلم درآورد اما این آثار در زمان حیاتش حق چاپ نگرفت و انتشار نیافت. سانسور و اهانت شدید از سوی تمام جناح های سیاسی، دینی، چپی، دست راستی و محافظه‌کار تنها جوابی بود که در زمان حیاتش دریافت کرد. آثار او ۱۵۰ سال بعد یعنی در سال ۱۹۶۷ بود که به چاپ رسید. او آنقدر از زمانه خود جلوتر بود که یک قرن و نیم طول کشید تا آراء او درک شود و زمینه‌ساز انقلابات جنسی دهه ۶۰ شود. شارل فوریه با وجود اینکه خود هوموسکسوال نبود، اما شجاعانه از حقوق هوموسکسوال تا آخر عمر خود دفاع کرد.

 

۳) کارل هاینریش اولریش

پس از شارل فوریه دیگر روشنفکری هوموسکسوال شکل گرفت و آرام آرام متفکران هوموسکسوال خود وارد میدان شدند. کارل هاینریش اولریش یکی از اولین روشنفکران هوموسکسوال است که با افکار انقلابی خود از بنیادگذاران روشنفکری هوموسکسوال است. او از همان کودکی هوش و استعداد جالبی از خود نشان می داد. اولریش در سال ۱۸۴۶ و در سن ۲۱ سالگی در رشته حقوق و الهیات از دانشکاه گوتینگن فارغ التحصیل شد و در همان سال در دوره فوق لیسانس به مطالعه تاریخ در دانشگاه برلین پرداخت. بعد از فارغ‌التحصیلی مشاور رسمی امور قضایی در هانور آلمان شد. اما چون هوموسکسوالیته او آشکار شد به همین دلیل از شغل خود اخراج شد. این ماجرا او را به یک فعال سیاسی تبدیل کرد و او به جنبش آزادیخواهی هوموسکسوال پیوست. از سال ۱۸۶۴ به بعد او شروع به نوشتن یک کتاب چهار جلدی کرد به نام «معمای عشق مابین مردان» که آغازگاه تئوری عشق هوموسکسوال از دیدگاه یک روشنفکر هوموسکسول بود. او تئوری «جنسیت سوم» را وارد مباحث مدرن در سکسوالیته کرد. در اینجا باید تذکر بدهم که این نظریه بسیار باستانی است و بنیادگذار اصلی آن پیامبر پر ماجرای ایرانی حضرت مانی است که پیروانش در زمان ساسانیان و با توطئه روحانیون زرتشتی قتل‌عام شدند. حضرت مانی نخستین پیامبر تاریخ دین است که نه تنها هوموفوبیک نبود بلکه قتل هوموسکسوال ها را گناهی بزرگ و نابخشودنی می دانست، اما اینکه اولریش، این روشنفکر هوموسکسوال آلمانی در سال۱۸۴۶چگونه همفکری و همخوانی با آراء یک پیامبر ایرانی که ۲۲ قرن پیش از او زندگی می کرد، پیدا کرد از حوصله این مقاله خارج است. تنها این بسنده است که بگویم حضرت مانی یکی از ستارگان غریب آسمان ادیان است که هرگاه این آسمان تیره و تار می شود آن ستارگان از دوردستها نوری به سوی تاریخ می‌پاشند تا همه چیز در سیاهی و ظلم گم نشود.

نشانی در دست نیست تا بدانیم اولریش به طور مستقیم از حضرت مانی تأثیر گرفته بود یا نه، اما در این شکی نیست که کیهانشناسی مانوی هرچند با سوءتفاهم بسیار و تحریفات بی انصافانه در سیر تاریخ قلب شد ولیکن رد پای هواخواهانه و الطاف آن پیامبر ایرانی به اقلیت ستم دیده هوموسکسوال تردیدناپذیر است. اولریش چه تئوری جنسیت سوم، یعنی عنوان دلسوز به هوموسکسوال، را از مانی به ارث برده باشد یا نه افتخار دارد که این تئوری را سازمانبندی کرد و نظام دو قطبی جنسی زمان خود را با آن به نقد کشید. او این جنس سوم را «اورانی» خواند. این هم نامی بود که از دیالوگ سمپوزیوم (ضیافت) افلاطون برگرفته بود. منظور اولریش از «اورانی» همان هوموسکسوال بود. علیرغم اینکه واژه «اورانی»  در تاریخ اندیشه هوموسکسوال از اقبال زیادی برخوردار نبود و به زودی فراموش شد، ولیکن مفهوم و مضمون این فکر جایگاه خاصی دارد.

محتوای اندیشه اولریش این بود که هوموسکسوالیته یک امر مادرزادی است و لذا نمی توان آن را غیرطبیعی، گناه یا جرم قلمداد کرد. او در سال ۱۸۶۵ «انجمن اورانیان» را بنیاد گذاشت که یکی از نخستین سازمان های دفاع از حقوق هوموسکسوال ها بود. اما دیری نپایید که آلمان تحت اشغال پروس درآمد و در پی آن اولریش تا سال ۱۸۶۷ در زندان بود. به محض آزادی او به مونیخ گریخت و در کنگره حقوقدانان آلمان به عنوان یک هوموسکسوال از لغو مجازات های ظالمانه علیه هوموسکسوال ها سخن گفت. در طول سخنرانی‌اش به او اهانت های بسیار شد. حقوقدانان حاضر در این کنگره هرچه دم دستشان بود را به سوی او پرتاب کردند. کسی حرف های او را نفهمید و آلمان در سراشیبی دوران ظلم هوموفوبیک سقوط کرد. کمی پس از سخنرانی اولریش در مونیخ، تمام آلمان به زیر سلطه دولت پروس درآمد و اولین اقدام آن دولت تدوین یک قانون هوموفوبیک بود که به «پاراگراف ۱۷۵» مشهور است. از آن پس در سرتاسر آلمان هوموسکسوالیته یک جرم جدی به حساب می‌آمد و دوران خفقان هوموفوبیک آغاز شد.

در این شرایط خطرناک اولریش برای حفظ جانش به ایتالیا گریخت تااینکه در سال ۱۸۹۵ در تبعید از جهان رفت. در تمام سالهای تبعید از مبارزه برای حقوق هوموسکسوال باز نایستاد و حاصل تلاش های او خلق مفاهیم و زبان جدیدی بود که حقوق هوموسکسوال را در مسندی مدنی بیان می‌کرد. از بزرگترین دستآوردهای او خلق مفهوم گرایش جنسی یا همان sexual orientation است. مفاهیم مأنوس و آشنای جنسی چون گرایش جنسی، هویت جنسی، تنوع و کثرتگرایی جنسی که امروز جزو عادی شعور سیاسی جنسی هستند را او قریب به ۱۵۰ سال پیش خلق کرد.

گرچه امروز قدر تلاش های روشنفکری او و اهمیت نوآوری هایش مورد تحسین است اما در زمان حیاتش بجز توهین و تحقیر چیزی عایدش نشد. در زمان حیات اولریش جامعه علمی اروپا تحت نفوذ ارتجاعی‌ترین تئوری های جنسی هوموسکسولیته را یک بیماری خطرناک و نظام قضایی آن را یک جرم جدی به حساب می‌آورد. تئوری جنسیت سوم شاید امروز عجیب به نظر بیاید، اما به واسطه این تئوری بود که مفهوم‌پردازی جدی در مورد هوموسکسوالیته آغاز شد. در تاریخ اندیشه هوموسکسوال اولریش را پدربزرگ معنوی و اولین روشنفکر نهضت رهایی‌بخش هوموسکسوال می‌دانند. او نیز اولین کسی بود که از بایسکسوالیته حرف زد و اندیشه آزادیخواهی هوموسکسوال را جلوتر برد.

اولریش در آخرین صفحات خاطرات خود نوشت: «تا آخرین روز زندگیم بر این زمین نامأنوس با سربلندی به گذشته‌ام نگاه خواهم کرد. چراکه در مقابل ظلمی که برمن تحمیل شد، شجاعت و شعور تنها پاسخی بود که داشتم. کسانی که در طبع راستین خود چون من عاشق همجنس خود هستند چاره‌ای جز مبارزه ندارند. بسیاری از همرزمانم دست به خودکشی زدند، زیرا خوشبختی روی این زمین از آنان دریغ شد. ایکاش آنان با شجاعت به جنگ خوف و خشونت می‌رفتند و هرگز به دست خود جان خود را نمی‌ستاندند.»

گرچه او دور از وطن در تبعید، گمنامی و بدنامی از جهان رفت، اما امروز در سرزمین مادریش بناهای افتخار به نامش افراشته‌اند و آن سربلندی که فقط خودش می‌دانست اکنون برای همیشه مال او است. روزتولد او یکی از اعیاد رسمی هانور آلمان است. در همان روز هر ساله در مونیخ و در میدان بزرگی که به نام او «میدان کارل هاینریش اولریش» نام دارد یکی از بزرگترین مسابقات شعرخوانی به افتخار او برگزار می شود. آرامگاه او در آکیلا از شهرهای مرکزی ایتالیا با شکوه و وقار ساخته شده و هر ساله هزاران فعال آزادیخواه هوموسکسوال از آن دیدار می کنند. بزرگترین یادگار او در تاریخ هوموسکسوال حس قوی مبارزه در راه آزادی و عدالت است.

 

۴) کارولی ماریا کرتبنی

کارولی ماریا کرتبنی تحت تأثیر اولریش در سال ۱۸۶۹ وارد مبارزات آزدیخواهانه هوموسکسوال شد. وقتی که در کنگره حقوقدانان مونیخ اولریش آزادانه از حقوق هوموسکسوال دفاع کرد خبر آن اقدام شجاعانه در سرتاسر اروپا پیچید. دو سال بعد از این ماجرا کارولی ماریا کرتبنی با الهام از افکار و مفاهیم اولریش کلمه «هوموسکسوال» را اختراع کرد و از آن پس بیان آزادیخواه هوموسکسوال اصطلاحات جنبش فکری خود را به وجود آورد و از قید ستمگری زبان هوموفوبیک رها شد. کلمه اختراعی کرتبنی مقبول تر بود چرا که قدرت مانور بیشتری را به سخن هوموسکسوال می داد. با اختراع کلمه هوموسکسوال تنوعات جنسی مفهوم تر شد و از آن پس با شفافیت بهتری می شد که از هوموسکسوالیته، هتروسکسوالیته، بایسکسوالیته، اینترسکسوالیته و ترانسسکسوالیته سخن گفت.

کرتبنی را شاید تأثیرگذارترین روشنفکر تاریخ اندیشه هوموسکسوال نامید. او در راه احیاء و سازندگی تاریخ روشنگری هوموسکسوال تلاش های بسیار کرد. کرتبنی نه تنها سخنوری ماهر بلکه نویسنده ای چیره دست و صاحب سبک بود. نظریات او بسیاری از آزادیخواهان طبقات و اقشار مختلف هم عصرش را تحت تأثیر گذاشت. به سبب تلاش های خستگی ناپذیرش چندین ایالت آلمانی قوانینی در حمایت از حقوق شهروندی هوموسکسوال ها تنظیم و آنها را در مقابل قانون برابر با دیگران دانستند.

اختراع کلمه هوموسکسوال از سوی کرتبنی ابزاری قوی بود که در مجادلات سیاسی و قضایی به وسیله آن می‌شد از انسانیت هوموسکسوال ها و مشروعیت خواسته‌های آنان سخن گفت. از این پس آنان که در حریم خصوصی خود به همجنس خود عشق می‌ورزیدند را در مداری انسانی می‌شد مشاهده کرد و کلمات توهین‌آمیز، سرافکنده، شرم‌آور، اتهامی، و تبعیض‌آمیز تنها شیوه توصیف آنان نبود. از آن پس این امکان زبانی به وجود آمد تا سخن هوموسکسوال به حیطه مدنیت و قانون وارد شود و به عنوان حق انسان مطرح شود.

آن روانشناسی آسانگیر در زبان که در عصر ما بدون حس تهدید و انکار می تواند در محافل مدنی از هوموسکسوالیته سخن بگوید تماماً مدیون کرتبنی است. پس از بحث هایی که کرتبنی مطرح کرد علایق علمی به هوموسکسوالیته بالا گرفت. در نخستین نگاه این بحث ها ساده و سطحی بودند، اما گوش های اجتماع را آرام آرام به نغمه‌های آزادی هوموسکسوال خو داد و فضای ترس و بی‌اعتمادی و جهل سیاسی را به پرسش و دیالوگ تبدیل کرد. او می گفت، تا کنون جنایات بیشمار از سوی ادیان، مذاهب، مکاتب علمی و رژیم های ستمگر بر علیه هوموسکسوال ها اتفاق افتاده است. اما هیچکدام از این جنایات مخوف نتوانسته‌اند هوموسکسوالیته را از صحنه تاریخ حذف کنند. با تمام خوف و خشونتی که این جنایات هوموفوبیک مرتکب شده‌اند هوموسکسوالیته هنوز در جامعه بشری باقی مانده است. چرا؟ زیرا هوموسکسوالیته طبیعی و مادرزادی است و هیچ نیرویی در جهان نمی تواند طبیعت مادرزادی را تسخیر کند. از زیر خروارها خاکستر این ققنوس زندگی‌خواه سر برمی‌آورد و دوباره شعله‌ها خواهد افکند. در مقابل احکام اعدام و شکنجه و تحقیر و توهین، انسان هرگز به خود راستین خویش خیانت نخواهد کرد. هوموسکسوال را می توان به قتل رساند اما هوموسکسوالیته هرگز از بین نخواهد رفت و همیشه برای بشریت سئوال های مدنی، اخلاقی، سیاسی، قضایی، علمی، اعتقادی و دینی مطرح خواهد کرد.

به واسطه آراء کرتبنی ذهنیت های عامیانه، سرکوبگر و سنتی هوموفوبیک که حتی در علم، فلسفه و سیاست جای خود را باز کرده بودند، دیگر رونق خود را از دست دادند و نشانه جهل و استبدادزدگی ذهنی شدند. تا پیش از او هر چیز  را با صفتی مردانه برای زنان هوموسکسوال یا زنانه برای مردان هوموسکسوال توصیف می کردند و آن را نخست اسباب تمسخر و تحقیر و بعد آزار و تبعیض می‌کردند. کرتبنی این برداشت های کلیشه‌ای و عامیانه را به چالش کشید. او بسیاری از قهرمانان و اندیشمندان اروپایی را هوموسکسوال نامید. هوموسکسوالیته بسیاری از مشاهیر عالم را از خفا بیرون کشید و آنان را به تاریخ بشریت ارتباط داد. بیش از آن هوموسکسوالیته را یکی از تنوعات مردانگی برای مرد هوموسکسوال و جلوه‌ای دیگر از زنانگی برای زنان هوموسکسوال قلمداد کرد. او با شکستن قالب های پیش فرض شده، نخستین کسی بود که شالوده‌های محدود و ستمگر جنسیت را شکست و طرحی نو درانداخت.

 

۵) ماگنوس هیرشفلد

در همان سالی که کرتبنی وارد فعالیت سیاسی هوموسکسوال شد، کسی به دنیا آمد که گویی برای مبارزه با هوموفوبیا خلق شده است. ماگنوس هیرشفلد از توان علمی، ادبی، فرهنگی و حتی هنری والایی برخوردار بود. او در سال ۱۸۶۸ در پروس به دنیا آمد. در همانجا فلسفه و زبان های کلاسیک خواند و بعدها در مونیخ و برلین به مطالعه پزشکی پرداخت. هیرشفلد پس از پایان تحصیلات متنوع و پر بار خود کتاب های بسیار نوشت. او اولین کسی است که با رویکردی سکسولوژیک به هوموسکسوالیته پرداخت. به اعتقاد او هوموسکسوالیته موضوعی است که می‌باید با علم و آگاهی بدان پرداخت و نه با چماق ظلم و جهل و خرافات. گذشته از مهارت علمیش او یک انسان سازمانی و تشکیلاتی بود. در سال ۱۸۹۷ او «کمیته علمی انسانیت» را بنیاد گذاشت که نخستین انجمن علمی – فرهنگی در دفاع از حقوق هوموسکسوال بود. این کمیته سه هدف بنیادین داشت: اول منسوخ کردن «پاراگراف ۱۷۵» از قوانین جزایی پروس که بر طبق آن روابط هوموسکسوال یک جرم سنگین حساب می‌شد. دوم آگاهی بخشی درمورد هوموسکسوالیته در افکار عمومی. سوم تشویق هوموسکسوال ها در پیوستن به جنبش رهایی‌بخش هوموسکسوال و شرکت فعال آنها برای احقاق حقوق مدنی خود.

در این راستا کمیته علمی انسانیت بیان‌نامه‌ای تدوین کرد که تماماً بر علیه پاراگراف ۱۷۵ بود. این بیان‌نامه به امضای شش هزار نفر از شخصیت های برجسته اروپا درآمد. درمیان کسانی که آن را امضاء کردند انیشتن، تولستوی، امیل زولا، هرمان هسه، و توماس مان بودند. هدف اصلی هیرشفلد اصلاح قوانین جزایی آلمان و جرم‌زدایی از هوموسکسوالیته بود. او همیشه در نوشته‌ها و بیاناتش نتیجه می‌گرفت که قوانین ضد هوموسکسوال باید عوض شوند.

از دیگر اقدامات او چاپ یک سالنامه معتبر علمی بود به نام «سالنامه انواع جنسیت های میانه» که از سال ۱۸۹۹ تا ۱۹۲۲ به مدت ۲۳ سال نه تنها نخستین بلکه تنها منبع معتبری بود که به هوموسکسوالیته از زاوایای علمی، فرهنگی، سیاسی و حقوقی می‌پرداخت. نهایتاً در سال ۱۹۰۷ سمینار بزرگی ترتیب داد که نتیجه‌اش نوشتن بیان‌نامه‌ای بود که پاراگراف ۱۷۵ را از لحاظ حقوقی و مدنی به چالش کشید. با این کار هیرشفلد اولین کسی شد که از حقوق هوموسکسوال به عنوان حقوق مدنی (civil rights) دفاع کرد. گرچه بیش از دو هزار متخصص حقوقی در این سمینار شرکت کردند، اما متأسفانه نتیجه‌ای حاصل نشد. و حتی سه سال بعد یعنی ۱۹۱۰ یک بند سرکوبگرانه دیگر به پاراگراف ۱۷۵ اضافه شد. تا آن زمان فقط مردان هوموسکسوال تحت تعقیب و آزار بودند، اما با بند الحاقی سال ۱۹۱۰ زنان هوموسکسوال نیز مشمول این تعقیب و آزار قرار گرفتند که جنبش هوموسکسوال را وارد دوره‌ای بحرانی و خطرناک کرد.

وقایع جنگ جهانی اول تمام فعالیت های کمیته را مختل کرد و کار چندان مثبتی به پیش نرفت، اما پس از شکست آلمان در سال ۱۹۱۹ و تضعیف فشارهای دولتی حال و هوایی آزاد بر سراسر آلمان سایه افکند. هیرشفلد از این فرصت استفاده کرد و یک سازمان جدید به نام «انستیتوی علوم جنسی» را در برلین بنیاد گذاشت. نخستین کار این انستیتو احیاء بیان‌نامه ۱۹۰۷ و ایده‌آل های سمینار بزرگ آن سال بود. این بیان‌نامه و بیان‌نامه‌های دیگر مدام به سوی پارلمان آلمان فرستاده می‌شد. اما فضای سیاسی آلمان کم کم در سراشیبی بحران و ارتجاع فرو می‌غلتید و علیرغم فعالیت های هیرشفلد و سازمان هایی که با او همکاری می‌کردند در عرصه سیاسی چندان موفقیتی حاصل نشد. این عدم موفقیت، هیرشفلد خستگی ناپذیر را از کار بازنداشت. او این بار تلاش های خود را معطوف فعالیت های هنری و فرهنگی کرد. در سال ۱۹۱۹ هیرشفلد با هزینه شخصی نخستین فیلم تاریخ سینمای هوموسکسوال را تولید کرد. فیلم Andres als die Andren یعنی «از دیگران متفاوت» به کارگردانی ریچارد آزوالد و با هنرمندی کونراد وایت داستان زندگی یک ویولونیست موفق و مشهور است که زندگیش به خاطر هوموفوبیا تباه می‌شود. قهرمان داستان قربانی اخاذی و رشوه‌خواری عده‌ای سودجو می‌شود که می‌خواهند هوموسکسوالیته او  را آشکار کنند. به نظر من این فیلم صامت یکی از اولین شاهکارهای سینمای اروپا است. اگر این راست باشد که تکنولوژی در جوهر کلاسیکش فیضان هستی بر این زمین است، سینما بدون شک بیان هنری عصر تکنولوژی است. هیرشفلد این را با فرهیختگی خاص خود درک کرده بود.

فیلم «از دیگران متفاوت»، گرچه تکه پاره‌ای بیش از آن باقی نمانده، از چندین لحاظ یک شاهکار است. در این فیلم برای نخستین بار در تصویر و تصور جسم انسان از مادیت به معنویت صعود می کند. دست های ویولونیست معنوی‌ترین جلوه کار را به نمایش می گذارند. دست های هنرمند دیگر نه اشیاء را که روح انسان درگیر با ظلم را لمس می کنند. تماس روحانی این دست ها نماد تجربه زیبایی بسان درمانی برای ظلمی بی‌توضیح است. ظلمی که هوموسکسوال را هدف قرار داد قرار بود تمام آلمان را تباه کند. این فیلم که در سال ۱۹۱۹ ساخته شد گویی خبر شوم تباهی‌های بیست سال آینده را می‌دهد. کاراکتری که هوموسکسوال را شناسایی می‌کند در تمام فیلم پالتویی به تن دارد که انگار یونیفورم فاشیست هایی است که بیست سال بعد و از آینده آمده است. هر بار که سر و کله او پیدا می شود قهرمان داستان از یک سری پله به فضایی پایینی و با گام هایی کوریوگرافیک از بالا به پایین می‌آید. نمادی بسیار نیرومند از سقوط و سراشیبی تندی که فاشیسم بر سر آلمان آورد. تمام کاراکترهای فیلم که علیه هوموسکسوال ها جاسوسی می‌کنند همیشه و حتی در فضاهای درونی با کلاه و پالتو ظاهر می شوند. همیشه در میانشان کسی سردسته اوباشان است و فقط او پالتوی چرمی به تن دارد. دیگران که پالتوهای معمولی به تن دارند دنباله‌رو او هستند. این فیلم با ذکاوتی بی‌نظیر تشکیلات خیابانی لباس شخصی های فاشیست را نمایش می‌دهد اما در عین حال سازمان یونیفورم فاشیستی را هم به تصویر می‌کشد. سازمانی که بیست سال بعد به وجود آمد.

دو کاراکتر هوموسکسوال در زندگی فقط به تجربه عشق و زیبایی مشغولند. اوباشان هوموفوبیک مست از خشونت و پاسداران خوفند. این فیلم در نمایش نور و ضدنور از سینماتوگرافی بی‌نظیری برخوردار است. به اعتقاد من کارگردان چنان از نور استفاده می‌کند که نور دیگر عنصری از فیزیک نیست و بیشتر صعودی متافیزیکی است. گویی آنان خوب می‌دانند که روز دارد به پایان می‌رسد و تمام اروپا وارد شبی طولانی می‌شود که همه چیز در تاریکی محو خواهد شد. این فیلم گذشته از یک تجربه زیباشناسی، تمرینی است از حالات وجود و مقامات نبود. گویی نیستی بر هستی چون لایه‌ای از مایعی لزج و لجوج  بر دریاچه‌ای از آب های جاودان ریخته است. گرچه آن دو هرگز با هم نمی‌آمیزند اما از یکدگر هم جدا نمی شوند. فیلم «متفاوت از دیگران» انفجاری در سخن هنری بود که ترکش های آن هنوز هم در آسمان شناورند و به تمامی طعمه جاذبه زمین نشده‌ا‌‌‌ند.

تمام طبقات و ملت های ستمدیده اکنون از مغناطیس سینما برای بیان ناگفته‌های خود بهره می‌برند، اما در تاریخ سینما ۱۹۱۹ سال بیان هوموسکسوال بسان اقلیتی ستمدیده است که سینمای صامت را به سخن درآورد. بعد از این تجربه فضای روشنگری آلمان که شدیداً به حاشیه رانده می‌شد به ظلم هوموفوبیک کنجکاو شد. به واسطه این فیلم علاقه و تقاضا برای کسب هشیاری بیشتر در مورد حقوق هوموسکسوال و افشاگری ظلم هوموفوبیک افزایش یافت، اما درکنار این علاقه به روشنگری هوموسکسوال اوباشان هیتلری هر روز قوی‌تر می شدند. به طوری که در سال ۱۹۲۰ یک گروه از لباس شخصی های دست راستی به یکی از جلسات سخنرانی هیرشفلد حمله کردند. جالب اینجاست که او مثل همیشه در مورد حقوق هوموسکسوال حرف می‌زد، اما اوباشانی که به او حمله کردند انگیزه یهودی‌ستیزی داشتند، چراکه هیرشفلد یک پزشک مشهور یهودی بود. پلیس در این حمله در گوشه‌ای ایستاده و هیچ اقدامی برای حفظ امنیت هیرشفلد و حاضران در جلسه نکرد.

هیرشفلد در این حادثه دچار ضربه مغزی شد. ساعت ها در کنارخیابان غرق در خون خود رها شده بود تا بمیرد. اتفاقاً روزنامه‌های آن روز مرگ او را اعلام کردند، اما به شکلی غریب او روز بعد به هوش آمد. گویی او می‌بایست زنده بماند تا کاری دیگر از پیش ببرد. هیرشفلد تحت تأثیر این واقعه متوجه ظلم و تبعیض نژادی شد و تمام آن سال وقت خود را وقف نوشتن کتابی درباره تبعیض نژادی کرد. در این کتاب بود که او کلمه «راسیسم» را اختراع کرد و از آن چون ابزاری برای توضیح تبعیض نژادی استفاده کرد. کتاب او اولین مطالعه سیستماتیک در مورد نژادپرستی است و فقط با عنوان «راسیسم» چاپ شد و لذا این کلمه را که او خلق کرد وارد ادبیات مقاومت و مبارزه  شد.

اوضاع آلمان هر روز بیش از گذشته غرق در خشونت های فاشیسم خیابانی می شد، اما هیرشفلد و گروهش حاضر به عقب نشینی نبودند. در سال ۱۹۲۳ وقتی که او در «اتحادیه جهانی برای اصلاحات جنسی» مشغول سخنرانی بود اوباشان فاشیست به جلسه حمله کردند و این بار به سوی حاضران آتش گشودند. بسیار از یاران هیرشفلد و نیز حاضران در جلسه به ضرب گلوله کشته شدند. او دوباره جان سالم به در برد. در تمام این دوران خطرناک و سرشار از خشونت درست تا سال ۱۹۳۳ هیرشفلد در ملاءعام به سخنرانی و افشای جنایات هوموفوبیک می‌پرداخت. اما این کار دیگر غیرممکن بود. در همان سال ۱۹۳۳ که هیتلر به قدرت رسید دوران کتابسوزان فاشیستی شروع شد. اینجا باید تأکید کنم که اولین سری کتاب هایی که طعمه آتش شد کتاب های «انستیتوی علوم جنسی» بود که هیرشفلد آن را بنیاد گذاشته بود. اتفاقاً کتاب هایی که او خود نوشته بود اولین کتاب هایی بود که سوزانده شد. از همان روزهای اول فاشیسم اقلیت هوموسکسوال اولین قربانیان خشونت خیابانی بودند. حدود ده هزار جلد کتاب علمی و تحقیقی در مورد هوموسکسوالیته که هیرشفلد و یارانش در انستیتوی علوم جنسی جمع آوری کرده بودند در عرض یک شب طعمه شعله‌های آتش فاشیستی شدند. در همان شب هیرشفلد دستگیر و او اولین زندانی سیاسی رژیم هیتلری شد. نهایتاً هیرشفلد با تلاش چند تن از دوستان بانفوذش از زندان آزاد شد و به فرانسه پناهنده شد. دو سال بعد در سال ۱۹۳۵ هیرشفلد در فرانسه از جهان رفت و هرگز ندانست که تمام یارانش یکی یکی به دست فاشیستها کشته شدند.

هیرشفلد در تاریخ آزادیخواهی هوموسکسوال شخصیتی فراموش نشدنی است. او از مهارتی غریب در سازماندهی و دارای روحیه‌ای عمیقاً تشکیلاتی بود. او چندین سازمان هوموسکسوال بنیاد گذاشت که هر کدام نه تنها در نوع خود بی‌نظیر بودند بلکه اولین‌های چنین تشکلاتی بودند. هیرشفلد اولین چهره موفق در اپوزیسیون هوموسکسوال و در تاریخ سیاسی مبارزات ضد هوموفوبیک است. با الگو گرفتن از فعالیت های او بود که هوموسکسوالیته به یک اپوزیسیون سیاسی تبدیل شد. تاریخ روشنگری هوموسکسوال سه دستآورد بزرگ را به او مدیون است. اول سازماندهی نیروهای سیاسی و فعال هوموسکسوال، دوم اثبات حقوق هوموسکسوال به عنوان حقوق مدنی و سوم استفاده از سینما و هنرهای تصویری برای مبارزات هوموسکسوال.

من در این مقاله تلاش کردم تا سرخط های مبارزات روشنفکری و تشکیلاتی هوموسکسوال غربی را که بیش از ۱۵۰ سال پیش شروع شد، تقدیم کنم. به عنوان نتیجه فقط می توانم بگویم روند تکاملی جنبش رهایی‌بخش هوموسکسوال سه مرحله تاریخی را طی کرد تا به آنجا برسد که اکنون می‌بینیم: (۱) تدوین قوانین ضدهوموفوبیک، (۲) تبیین بیان شفاف هوموسکسوال،(۳) تنظیم تشکلات سیاسی، فرهنگی و مدنی، (۴) و در نهایت تحصیل آزادی. به اعتقاد من هر فرهنگی بر روی کره زمین قادر به انجام چنین کاری است و هرگاه چنین کاری در انجام رنج ها و تحصیل گنج ها  کارستان کارها شود بهره آن تمامیت آن جامعه را از شوربخت به نوربخت بدل می کند.

منابع:

۱- Fourier, Charles, “Théorie des quatre mouvements et des destinées générales” ( Kindle Edition, 1808).

۲- Fourier, Charles, “Oeuvres de Charles Fourier,” ( Kindle Edition, 2012).

۳- Lauritsen, John and Thorstad, David, “ The Early Homosexual Rights Movements,” (Ojai, CA: Times Change Press,1995).

۴- Magnus Hirschfeld, “The Homosexuality of Men and Women,” (Kindle Edition 2013)

۵- Russell, Paul, “ The Gay 100,” (New York: A Citadel Press Book, 1995).

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

دسته: از دیگران, رویدادهای جهان, علیه هموفوبیا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *