گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی (بخش هفتم)/ویتا عثمانی

۴ تیر ۱۳۹۲ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

ویتا پس از ازدواج به عثمانی رفت زیرا هارولد در سفارت انگلستان در قسطنطینیه کار می کرد. در ابتدا فضای آنجا را خیلی دوست داشت. هارولد به سیاست مشغول بود و ویتا می توانست روزها را با قدم زدن در شهر و سپری نمودن وقتش با مردم کوچه و بازار بگذراند. او زبانهای ترکی، فارسی و عربی را تا حدودی یاد گرفت و به فرهنگ و آداب و رسوم آنجا علاقه نشان داد، اما چیزی که بیشتر از همه او را جذب می نمود مساجد باشکوه قسطنطینیه همراه با مناره های بلند آنها و صدای اذانی بود که روزی پنج بار از آنها به گوش می رسید. ویتا بارها در اشعارش از نوای اذان –در کنار نوای نی چوپان و صدای فلوت- به عنوان زیباترین و باشکوه ترین موسیقی یاد کرده است. او دوست داشت در مراسم عبادت مساجد حاضر شود اما غیر مسلمانان حق حضور در مراسم عبادت مساجد را نداشتند، لذا بی آنکه کسی متوجه شود یک دست لباس مردانه ترکی تهیه نمود و با پوشیدن آن به عنوان یک مرد مسلمان ترک بارها در نماز جماعت مسجد ایاصوفیا شرکت نمود. او دوست داشت بیشتر با آن پوشش ظاهر شود، لذا وقتی هارولد در سفارت مشغول بود، گاهی دور از انظار آشنایان، با آن پوشش از خانه بیرون می آمد و در شهر قدم می زد. این اولین تجربه او در مبدل پوشی در سطح شهر بود، زیرا همانطور که گفتیم پیش از این در خانه خودش لباس مردانه قرن پانزدهمی فلورانس را می پوشید و با ویولت نقشهای “شهر زنبق” را بازی می کردند.

او چهار ماه در عثمانی ماند، در این مدت کم و بیش با ویولت و رزاموند مکاتبه داشت، اما این نامه نگاری ها از طرف ویتا معمولا سرد و مختصر بود. بالاخره تمایل به اگزوتیک در او کمرنگ شد و دلش باز هوای وطن نمود، چون این طبیعت ماست که شوق گریز همین که فروکش کرد جا به شوق بازگشت می دهد.

او این موضوع را با هارولد مطرح نمود و هارولد اگرچه با رفتن او مخالف بود چون اشتیاق ویتا را دید سرانجام راضی شد او برگردد.

ویتا به انگلستان بازگشت. دیگر هارولد در کنار ویتا نبود و او فرصت داشت تا مانند سابق با ویولت وقت گذرانی کند. هارولد بنابر تقاضای خودش به مادرید منتقل شد تا بیشتر بتواند به دیدن ویتا برود، اما هرگاه به انگلستان می رفت، از اینکه ویتا وقت زیادی را با ویولت صرف می کرد ناراحت می شد. نامه های او به ویتا در این دوران نشان می دهد که او از این وضعیت خیلی ناراضی بوده است. او در نامه هایش از ویتا می خواست این را درک کند که او اکنون یک زن ازدواج کرده است و برعکس سابق مسئولیتهایی دارد و ویولت نیز باید این را بفهمد. ویتا هم پاسخ می داد که او نباید نسبت به ویولت حس حسادت داشته باشد، و این حق آنهاست که به عنوان بهترین دوستان یکدیگر اوقاتی را با هم سپری کنند. تنفر هارولد نسبت به ویولت و حس حسادتش در نامه هایی که به ویتا نوشته است کاملاً مشهود است. البته هارولد یک سیاستمدار بود و همانطور که در عرصه حرفه اش به عنوان یک دیپلمات با سیاست برخورد می نمود در خانه نیز همین رویه را در پیش گرفت. او ویتا را محدود نمی کرد، او را آزاد می گذاشت، چون می دانست در صورت محدودیت، وضعیت بدتر می شود. کم کم ویتا سعی نمود وقتی هارولد خانه است بیشتر به او اهمیت دهد و کمتر وقتش را با ویولت سپری کند، اما هرگاه هارولد به مادرید می رفت آنها بیشتر با هم بودند و بعضی اوقات ویولت برای چند روزی در خانه ویتا می ماند.

ویتا و هارولد در طول چهار سال صاحب دو فرزند پسر با نامهای بندیکت (۱۹۱۴) و نایجل (۱۹۱۷) شدند. پس از تولد بن، رابطه ویتا با ویولت سرد شد، چون ویولت را یک خطر برای زندگی مشترکش با هارولد می دانست. دوباره رزاموند به جلو رانده شد. ویتا پس از تولد بن، رزاموند را به مدت یکی دو ماه به خانه اش دعوت کرد و در طول این مدت به هارولد اجازه نمی داد با او ملاقات کند. هارولد در نامه هایش از ویتا ملتمسانه خواهش می کرد اجازه دهد باز چهره زیبا و دوستداشتنی اش را ببیند. در این مورد نکته ای جالب توجه است، اینکه هارولد در طول این سه چهار سال، با وجود تعلق به جامعه مردسالار انگلستان، چقدر با ملایمت با ویتا کنار می آمد، ویتا در کجای زندگی او قرار داشت؟ آیا تنها یک همسر قراردادی بود یا به تمام معنای کلمه معشوقه اش بود؟ آیا هارولد روابط خارج از ازدواج داشت؟ از همجنسگرایی چقدر می دانست؟ پس از ازدواج آن دو، چهار سال طول کشید تا راز هارولد بر ویتا آشکار شود.

اواخر سال ۱۹۱۷ بود. تقریباً یک سال از تولد آخرین فرزند نیکولسونها می گذشت. شبی هارولد بر ویتا فاش ساخت که وقتی در سفر بوده با یکی از کارمندان سفارتخانه رابطه برقرار نموده است. او اظهار داشت که قبل از ازدواج با ویتا با افرادی از جنس مذکر رابطه داشته است، اما این اولین باری است که پس از ازدواج به چنین رابطه ای مبادرت ورزیده است. او از ویتا عذرخواهی کرد و تاکید کرد هرگز، حتی قبل از ازدواج با هیچ زنی جز او رابطه نداشته است و تنها به مردان توجه داشته است. هارولد مجبور شده بود رازش را فاش کند، چون در اثر رابطه با همکارش نوعی بیماری مقاربتی گرفته بود و نمی توانست با ویتا رابطه جنسی داشته باشد. ویتا اگر چه خود تمایلات همجنسگرایانه داشت تا آن زمان هیچ فکر نمی کرد در میان اطرافیانش کسانی با چنین گرایشی یافت شوند. او همواره فکر کرده بود خودش یک استثنا است، یک آدم غیر نرمال و مریض است لذا سعی کرده بود نسبت به این تمایلات بی اعتنا باشد. او تن به ازدواج با یک مرد داده بود، تن به ایجاد رابطه ای که از آن هیچ لذتی نمی برد. همواره سعی کرده بود عشق و کشش شدیدی که از اوایل نوجوانی نسبت به ویولت داشت را در خود سرکوب سازد و حال می دید این تنها خودش نیست که چنین احساس می کند بلکه همسرش نیز چنین تمایلاتی دارد. برایش اصلاً مهم نبود که هارولد خیانت کرده بود چون نسبت به هارولد هیچگاه واقعاً حس مالکیت و تعلق نداشت، بنابراین خیلی راحت او را بخشید، اما اظهار داشت که دیگر هیچگاه با او معاشقه نخواهد کرد. آن هنگام هارولد زیاد اهمیت نداد چون تصور می کرد ویتا عصبانی است و همین که خشمش فروکش کند بار دیگر حاضر به معاشقه با او خواهد شد.

ویتا که پس از ازدواج سعی کرده بود با ویولت ارتباطی کمرنگ و نسبتاً دور برقرار نماید، دوباره تلاش نمود به این اولین دوستش نزدیکتر شود. ویولت به وجد آمد. در طول آن زمستان به ویتا نامه می نوشت و او را ترغیب می کرد تا از همه چیز و همه کس دل بکند و آزاد و کولی وار زندگی کند، چون روحیه او چنین حیاتی را می طلبد. ویولت با کلمات مسحور کننده اش تمایل ویتا به بی تعلقی و آزادی را تقویت می نمود اما ویتا هنوز از معاشقه با یک همجنس هراس داشت.

روزی ویولت به ویتا تلفن کرد و گفت دوست دارد برای دو هفته ای به خانه او بیاید. ویتا با اینکه بسیار مشغول بود پذیرفت. ماه آوریل ۱۹۱۸ بود که ویولت به منزل ویتا آمد. ویتا نمی دانست چطور باید او را سرگرم سازد. با وجود آن کشش شدیدی که از همان دوران کودکی میان آنها وجود داشت، علایق و سلایق آنها از بعضی لحاظ بسیار متفاوت بود. روزها ویتا معمولاً در باغ مشغول بود، او عاشق پرورش گل و گیاه بود، در حالیکه ویولت به آن هیچ علاقه نشان نمی داد، لذا غالب اوقات به لندن می رفت، اما عصرها برمی گشت و شب ها خانه ویتا می ماند.

هجدهم آوریل بود، پنج روز از آمدن ویولت می گذشت. آن روز ویتا برای اولین بار شلوار مردانه پوشید تا موقع کار در باغ راحتتر باشد. در آن زمان پوشیدن شلوار در میان زنان مرسوم نبود و با پوشیدن آن، ویتا همانطور که خودش نوشته است روحیه ای وحشی پیدا کرد. او در جنگل و مزارع می دوید، از حصارها و درختان بالا می رفت، از روی پرچین ها می پرید، او احساس پسرکی مدرسه ای را داشت که در یک روز تعطیل برای تفریح و بازی رها شده باشد. اگرچه این کارها با روحیه ویولت سازگار نبود ولی عاشقانه او را همراهی می کرد. ویتا بعدها نوشت: «او [ویولت] به ندرت با من حرف می زد اما نگاهش را از من بر نمی داشت و در اوج آن فیض و نعمت فراوانم ملتفت شدم که تمام آن زیرموج قدیمی و آن احساساتی که همیشه در مورد او داشتم خیلی قویتر از همیشه بازگشته است.»

آن شب آنها تنها با هم شام خوردند و پس از آن تا پاسی گذشته از نیمه شب با هم صحبت کردند. در واقع بیشتر ویتا گفت و ویولت گوش سپرد. ویتا از احساساتی پرده برداشت که پیش از آن برهیچ ذی نفسی فاش نکرده بود. از تمایلات همجنسگرایانه اش سخن گفت، آنچنان صادقانه و به قدری صمیمانه که پیش از آن با هیچکس چنین صادقانه و صمیمانه سخن نگفته بود و حتی هیچوقت پیش از آن، چنان صداقتی با خودش هم نداشت. آن شب نقطه عطفی در شناخت ویتا از هویت خویش بود و این ویولت بود که در طول آن همه مدت او را کمک نموده بود تا سایه هراس از همجنسگرایی را از سر خویش دور سازد و هویت و گرایشش را بپذیرد. حال که ویتا این را پذیرفته بود وقتش فرا رسیده بود که ویولت نیز بی هیچ نقابی سخن گوید، لذا ویولت از دلباختگی درازمدتش سخن گفت، از اینکه چطور همیشه به ویتا عشق ورزیده است و آنگاه دست دوستش را در دست گرفت و بر انگشتان خود ویتا دلایل عشق ورزیدن به او را برشمرد.

ویولت جامه ای از مخمل قرمزرنگ در برداشت، که با یاری بوی خوشش، او را چون گل سرخ دوستداشتنی ساخته بود. صدای دلپذیر و عمیق او همراه با لطافت سرانگشتانش هنگام ابراز عشق، ویتا را سرمست ساخت، نتوانست در برابر آن همه دلربایی مقاومت کند و لبهای او را بوسید، نه آنگونه که در بیست سالگی در شبهای نول، پس از پایان مهمانی ها می بوسید، بلکه آنگونه که عاشقان لبان یکدیگر را می بوسند. ویولت خیلی هیجان زده شد، ولی سعی کرد خونسرد به نظر برسد، بنابراین تنها اظهار داشت که دیروقت است و باید به رختخواب برود. آنگاه بلند شد و به اتاقش رفت. ویتا با فانوس او را دنبال نمود و در اتاق ویولت پس از آنکه فانوس را خاموش کرد دوباره او را بوسید، در کنارش دراز کشید و او را در آغوش گرفت. ویولت خودش را به نوازشهای ویتا سپرد. ویتا بعدها نوشت ویولت (ظاهراً) به خواب رفت اما خودش تا صبح بیدار ماند، اگرچه چیزی به سپیده دم نمانده بود. هیجان پذیرش هویت خویش و ابراز عشق بی پرده به کسی که محبتش را سالها در قلبش زندانی کرده بود، خواب را از چشمان او ربوده بود. او تا صبح به ویولت فکر می کرد و به مسیر تازه ای که پیش رو داشت.

 Violet_2255118k - Copy

شرح تصویر: ویولت کپل ترفوسیز.

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

دسته: ادبیات, داستان و شعر, روایت لزبین‏‏‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *