گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی (بخش ششم)/ ویتا عثمانی

۱ تیر ۱۳۹۲ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

زمانی که نامه هارولد به دست ویتا رسید، او بلاتکلیف و مردد بود. او نمی دانست چه می خواهد، میل و کشش او به ویولت قوی تر از گرایشش به دیگران بود ولی رزاموند را نیز دوست داشت. او فکر می کرد می تواند هم با ویولت و هم با رزاموند باشد و از حس غیرتی که این روابط دوگانه اش در دو طرف برمی انگیخت بیزار بود. او علاوه بر اینها فکر می کرد دوستی دخترها ناپایدار است و روزی رزاموند و ویولت او را ترک خواهند کرد. ویتا فکر می کرد باید خودش اول از همه کنار بکشد، او از شکست می ترسید. رزاموند پس از آنکه کم اعتنایی های ویتا را دید صرفاً برای آنکه نظر ویتا را جلب کند زمزمه نامزدی با یکی از خواستگارانش که دریانوردی معروف بود سر داد. او در نامه ای برای ویتا نوشت که می خواهد با آن مرد ازدواج کند. ویتا خوب می دانست با عاشقانش چطور رفتار کند تا آنها را برای خودش نگاه دارد، او بدون آنکه اهمیت بدهد در جواب نامه رزاموند خیلی مختصر نوشت: «من ویولت را به ایتالیا می برم، بنابراین می ترسم دیگر فرصت نداشته باشم به نامه های تو جواب بدهم.» رزاموند روزهای دشواری در پیش داشت ولی عقب نشینی نکرد، او سعی کرد دوباره ویتا را به دست آورد. ویتا با وجود تمایل شدیدش به ویولت فکر می کرد رزاموند برای دوستی مناسب تر است، زیرا ویولت خیلی زیبا، جذاب و باهوش بود و در هر محفلی می درخشید، برجسته ترین مردان جوان انگلستان خاطرخواه او بودند، و ویتا که آموخته بود رابطه دو زن نمی تواند به کمال رابطه یک زن و یک مرد برسد فکر می کرد روزی ویولت او را به خاطر یک مرد رها خواهد کرد. به علاوه توجه زیاد مردان به ویولت او را آزار می داد و باعث می شد از دست ویولت عصبانی شود (اگر چه می دانست ویولت به هیچکدام از آنها به اندازه پر کاهی اهمیت نمی دهد). همه این عوامل و عذاب وجدانش در برابر هارولد باعث شد که زمانی که نامه هارولد را دریافت کرد، بر اساس آنچه آموخته بود و اصول اخلاقی که به آن پایبند بود و متاسفانه برخلاف آنچه طبیعتش می طلبید به او پاسخ مثبت بدهد. او برای هارولد نوشت که می خواهد تا آخر عمر با او بماند ولی آن را از ویولت پنهان نمود، چون یقین داشت ویولت با آن مخالفت می نمود و سعی می کرد او را منصرف سازد. ویتا خودش از درستی تصمیمش مطمئن نبود ولی جسارت آن را نداشت که خلاف جریان، جاری شود. او می دانست اگر ویولت آگاه شود با استدلال های بی نظیرش او را از تصمیمش منصرف می سازد، او دنبال یک زندگی متعارف بود، او شهامت خارج شدن از عرف و سنت را نداشت. به او آموخته بودند که کمال یک زن در وصلتش با یک مرد، خانه داری و بچه داری است، برای او سخت بود که به دید یک دختر عجیب و غریب خانه مانده به او نگریسته شود.

ویتا به هارولد پاسخ مثبت داد اما همچنان بیشتر با ویولت و کمتر با رزاموند مشغول بود. هارولد با خیال آسوده از قسطنطنیه به او نامه می نوشت و دیگر خیلی نگران دیر جواب دادن ها نبود. ویتا با ویولت به ایتالیا رفت، ویولت خوشحال بود که دوباره او را به دست آورده است و سعی می کرد او را از محبت لبریز سازد، رزاموند دیگر رقیبی جدی به حساب نمی آمد.

در انگلستان، ویولت بی خبر از نامزدی ویتا، برای شرکت در مهمانیها به نول می رفت و همیشه در نیمه شب پس از پراکنده شدن میهمانها به اتاق ویتا وارد می شد تا با هم صحبت کنند و همواره قبل از خارج شدن، لبان او را می بوسید.

چندی بعد هارولد به انگلستان برگشت و حتی در زمان حضور او و علیرغم میل او، ویتا با کپلها به اسکاتلند رفت. هارولد دیگر فهمیده بود رزاموند خیلی اهمیت ندارد و بیشتر از ویولت متنفر بود. ویتا در سفر اسکاتلند درست مثل دوران نوجوانی شان با ویولت بر یک تختخواب می خوابید، ویولت در آن سفر دوباره عشقش را به او اظهار داشت و به او قول داد که هرگز با هیچ مردی ازدواج نخواهد کرد، اما ویتا باز هم حتی یک کلمه در مورد نامزدی اش با هارولد به او نگفت. دو هفته پس از بازگشت ویتا به کنت،  تاریخ برگزاری مراسم ازدواج او با هارولد در روزنامه چاپ شد. ویولت با خواندن آن شوکه شد، باورش نمی شد ویتا آن همه زود از او جدا شود، ویتا بیست و یک سال بیشتر نداشت. او به خاطر پنهان کاری ویتا نیز ناراحت بود، چگونه در این همه مدت، ویتا هیچ حرفی در مورد نامزدی اش نزده بود؟ او خودش را برای یک روز در اتاقش حبس نمود و بی آنکه کسی بداند برای از دست دادن دوستش اشک ریخت. سپس نامه ای طولانی برای ویتا نوشت و در آن ضمن شکایت ازپنهانکاری ویتا، با تمسخر و کنایه از دست دادن آزادی اش را به او تبریک گفت.

رزاموند نیز به خاطر از دست دادن ویتا ناراحت بود، او پیش از این هرگز به هارولد به عنوان حریفی جدی نگاه نکرده بود. رزاموند از گرایش خودش به زنان مطمئن بود  و فکر می کرد احساس ویتا نیز مثل خود اوست، او و ویولت یکدیگر را رقیب واقعی در رابطه با ویتا می دانستند. ویتا در دوران نامزدی اش با هارولد، به خوبی از احساسات پرشور ویولت و رزاموند نسبت به خودش مطمئن بود و سعی می کرد هر دو را باهم نگاه دارد. ویولت و رزاموند هر دو غیرتی بودند و ویتا گاهگاهی در دفتر یادداشتهای روزانه اش از “حسادت” آنها شکایت کرده است.

رزاموند با وجود اندوه شدیدش به خاطر از دست دادن ویتا، رویه ای متفاوت با ویولت در قبال خبر نامزدی اودر پیش گرفت. او ویتا را سرزنش نکرد، بلکه با خوشرویی به او تبریک گفت، ترجیح می داد ویتا را به عنوان یک دوست نگاه دارد، اما شبها که به اتاقش می رفت و تنها می شد اشک می ریخت. اتاق او در نول کنار اتاق ویتا بود و ویتا هر شب صدای گریه او را می شنید. ویتا می دانست او به چه دلیل گریه می کند ولی اهمیت نمی داد. چند سال بعد ویتا در دستنوشته محرمانه اش اعتراف کرد که رفتارش با رزاموند بیرحمانه بوده است، به خصوص اینکه مادر رزاموند که در سنین جوانی بر اثر سرطان درگذشته بود  پیش از مرگش از ویتا خواهش کرده بود که هیچوقت دخترش را تنها نگذارد.

بالاخره روز جشن ازدواج فرا رسید، ویولت که شخصی صریح و قاطع بود به مراسم ازدواج نرفت اما رزاموند با اینکه خیلی دلش شکسته بود در مراسم حاضر شد و قبل از شروع مراسم در حالی که سعی می کرد در برابر جاری شدن اشکهایش مقاومت کند، ویتا را که به شدت به خاطر از دست دادن آزادی اش و ترک گفتن نول دوستداشتنی اش گریه می کرد آرام نمود. او همراه با گون نیکولسون خواهر پانزده ساله هارولد، ساقدوش ویتا بود.

ویتا دل دو دختر را به خاطر ازدواجش با هارولد شکست، او با وجود احساساتی که به آن دو –به ویژه  ویولت- داشت، ترجیح داد با یک مرد ازدواج کند، سعی کرد به خود بقبولاند که عاشق آن مرد است، زیرا فکر می کرد عشق ورزیدن به دخترها، بچگانه و یا حتی بیمارگونه است. دقت در دستنوشته های باقی مانده از آنها نشان می دهد ویتا واقعا عاشق هارولد نبوده است و ازدواج آنها طبق سنت و رسوم بوده است و من در طول این داستان سعی می کنم این را ثابت کنم. در اینجا تنها به یک نامه بسنده می کنم که ویتا در دوران نامزدی برای هارولد نوشته است:

«تو می دانی من متمدن نیستم، بلکه ذاتا بدوی هستم، و نه متعلق به ۱۹۱۳ بلکه متعلق به ۱۴۷۰ هستم، و “مدرن” نیستم، … و اگر من نول زیبایم را که می پرستمش، و اتاق “جولیانو”ی ام را که عاشقش هستم، و کتابها، باغ و آزادی ام را که به آنها عشق می ورزم را ترک می کنم، همه اش به خاطر تو است، کسی که برایم دو پر کاه هم نمی ارزد.»!!

آری ویتا متمدن نبود، او مانند ویولت بدوی بود، ولی به خاطر سنت و آنچه آموخته بود با هارولد ازدواج کرد، با کسی که برایش دو پر کاه هم ارزش نداشت. تعلق ویتا به ۱۴۷۰ تعلق او به دنیای کولی وار ویولت بود… پیش از آنکه ویولت به سیلان برود، ویتا شروع به نگارش یک رمان تاریخی با عنوان “شهر زنبق” کرد، این داستان مربوط ۱۴۷۰ میلادی بود و در شهر فلورانس یعنی شهر عشق او و ویولت اتفاق می افتاد. ویتا آن را به هیچکس جز ویولت نشان نداده بود و او و ویولت با هم نقشهای آن داستان را بازی می کردند. ویتا لباس مردانه مربوط به فلورانس سده پانزدهم می پوشید و نقش جولیانو را بازی می کرد… ویولت زن او بود. اشاره ویتا به جولیانو و ۱۴۷۰ در نامه اش به هارولد، هیچ جای شکی را باقی نمی گذارد که ویتا وقتی این نامه را می نوشته است داستان “شهر زنبق” را مد نظر داشته است.  او به طور غیر مستقیم در نامه اش می گوید دوست دارد همسر ویولت باشد و پایبند قید و بند های اجتماعش نباشد. نگارش رمان “شهر زنبق” تا پس از بازگشت ویولت به انگلستان طول کشید و نامه های آنها در طول آن سالها سرشار از اشارات و ارجاعات به وقایع این داستان است، حتی آنها در آن نامه ها گاهی نقش شخصیتهای این داستان را بازی می کردند و چون داستان در فضای خشن سده پانزدهم اتفاق افتاده است ممکن است نامه های آنها عبارات خشونت آمیزی در بر داشته باشد و یک زندگینامه نویس باید در استناد به این نامه ها دقت کند. خود من پیش از این در مورد یکی از این نامه ها احتمالا دچار اشتباه شده ام، نامه ای که در قسمت سوم داستانم به آن اشاره کرده ام و از آن استنباط نموده ام که ویتا، ویولت را در صورت خیانت تهدید به قتل نموده است، زیرا آن نامه در اوج نگارش این داستان نوشته شده است و راه هایی که ویولت برای کشتن برمی شمارد دقیقا همان راه هایی است که قهرمان مرد داستان برای کشتن زنش در صورت خیانت، به آنها اندیشیده است. دیانا سوهامی بیوگرافی نویس ویولت، که به نظرم بهترین گزارش –هر چند مختصر- را از رابطه ویتا و ویولت نوشته است با استناد به این نامه، چنین تهدید ترسناکی را به ویتا نسبت داده است و خود من نیز پیش از مطالعه بخشهایی از کتاب “شهر زنبق” چنین نتیجه گرفته بودم، اما اکنون بیشتر احتمال می دهم که ویولت در این نامه نقش زن ویتا را بازی می کند، ولی در چارچوب خشن قرن پانزدهمی فلورانس، زیرا عجیب به نظر می رسد که ویتا هجده ساله در نقش واقعی خودش، ویولت شانزده ساله وفادار و عاشقش را در شب خداحافظی تهدید به قتل کند.

به روز ازدواج ویتا برگردیم: ویتا شاعر بود و احساساتش را با شعر بیان می نمود. هیچ شعری سراغ نداریم که ویتا در آن ایام در مورد ازدواجش با هارولد یا احساستش نسبت به او سروده باشد، اما در همان شب ازدواجش شعری نسبتا طولانی و مرثیه وار در مورد خانه اجدادی اش سروده است که در اولین مجموعه شعری اش به چاپ رسیده است.

 To knole

 

October I, 1913

I

I LEFT thee in the crowds and in the light,

And if I laughed or sorrowed none could tell.

They could not know our true and deep farewell

Was spoken in the long preceding night.

Thy mighty shadow in the garden’s dip !

To others dormant, but to me awake ;

I saw a window in the moonlight shake,

And traced the angle of the gable’s lip,

And knew thy soul, benign and grave and mild,

Towards me, morsel of mortality,

And grieving at the parting soon to be,

A patriarch about to lose a child.

For many come and soon their tale is told,

And thou remainest, dimly feeling pain,

Aware the time draws near to don again

The sober mourning of the very old.

II

Pictures and galleries and empty rooms !

Small wonder that my games were played alone ;

Half of the rambling house to call my own,

And wooded gardens with mysterious glooms.

My fingers ran among the tassels faded ;

My playmates moved in arrases brocaded ;

I slept beside the canopied and shaded

Beds of forgotten kings.

I wandered shoeless in the galleries ;

I contemplated long the tapestries,

And loved the ladies for their histories

And hands with many rings.

Beneath an oriel window facing south

Through which the unniggard sun poured morning

streams,

I daily stood and laughing drank the beams,

And, catching fistfuls, pressed them in my mouth.

This I remember, and the carven oak,

The long and polished floors, the many stairs,

Th’ heraldic windows, and the velvet chairs,

And portraits that I knew so well, they almost spoke.

Ill

So I have loved thee, as a lonely child

Might love the kind and venerable sire

With whom he lived, and whom at youthful fire

Had ever sagely, tolerantly smiled ;

In whose old weathered brain a boundless store

Lay hid of riches never to be spent ;

Who often to the coaxing child unbent

In hours’ enchantment of delightful lore.

So in the night we parted, friend of years,

I rose a stranger to thee on the morrow ;

Thy stateliness knows neither joy nor sorrow,

I will not wound such dignity by tears.

 Vita wedding

شرح تصویر: ویتا در روز ازدواجش با هارولد

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

برچسب‌ها:

دسته: ادبیات, داستان و شعر, روایت لزبین‏‏‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *