سحر (قسمت اول)/تینا

۲۴ خرداد ۱۳۹۲ | ۰ دیدگاه
Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

وقتــی مربی همه ما را جمع کرد که مانی را بعنوان سرعتی زن جایگزین رویا که حالا به خاطر شکستگی مچ دستش نمی تونست بازی کنه معرفی کنه  در عین عصبانیت خنده ام گرفت. یه بچه دبیرستانی ریز نقش که تجربه مسابقه جدی ای هم تو زندگیش نداشته. من لیبرو تیم بودم. بعد از معارفه رفتم سراغ مربی و کلی غرولند کردم که چطوری این تصمیم را گرفته. گفت تا مسابقات استانی زمانی نداریم بعد هم مانی از اعضای تیم گلنوشه از همه اینا که بگذریم تو اگر می تونی یکی را تو این یکی دو روز معرفی کن.

XVI+Mediterranean+Games+Day+6+Beach+Volleyball+BcP92M1RHOil

مانی از فردای آنروز برای تمرینات حاضر شد. کلاس چهارم دبیرستان بود. ریز نقش اما انصافاً سریع و چابک اما نمی خواستم به روی خودم بیارم که انتخاب خوبی بوده. من هم سعی می کردم واسه هر کوچکترین خطایی مقصر جلوه اش بدم و حسابی باهاش برخورد می کردم .

هرروز که به مسابقات نزدیک تر می شدیم فشار تمرینات بیشتر می شد و من هم کم کم وجود مانی برام عادی تر. یه روز توی رختکن مانی بهم گفت که عاشق بازی کردن منه. من هم که یه جورایی می خواستم حالش را گرفته باشم گفتم بزرگ تر که بشی وتجربه کنی تو بهتر بازی می کنی. گفت شنیدم واسه کارشناسی ارشد تصمیم دارید برید تهران ؟! گفتم خب ؟ هیچی فقط خواستم بگم جای شما از همین الآن خالی حس می شه . گفتم شما که هستید یه بچه مدرسه ای دیگه را هم اضافه می کنید. اینطوری کمتر حس تنهایی می کنی. – بعد هم سریع رفتم بیرون – یه جورایی هم ناراحت بودم که اینطوری باهاش برخورد کردم بعد هم هی به خودم می گفتم حالا چه اهمیتی داره اما تا شب احساس بدی داشتم خواستم بهش زنگ بزنم بعد گفتم نه اینطوری فکر میکنه چه خبره. فرداش با مریم قرار داشتیم که یه ساعتی زودتر بریم باشگاه. مانی هم اونجا بود گفتم ای بابا مار از پونه بدش میاد … مریم خندید گفت شاید مار دنبال پونه می گرده … گفتم آره حتماً… بعد مانی اومد با یه شاخه گل رز گفت بخاطر سؤال های نامعقول دیروزم ببخشید. گل را گرفتم انداختم تو کمد بعد بهش گفتم ببین این کارا واسه همون دبیرستانه این بار ازت می گیرم اما از این اداهای دخترونه متنفرم. دیگه هیچوقت تکرارش نکن. بیچاره که حسابی رنگ از رخش پریده بود گفت معذرت می خوام و رفت. مریم کلی با من بحث کرد که این چه رفتاریه؟ گفتم سربه سرم نذار – تمرین تموم شد و روزها به سرعت گذشت. تو مسابقات استانی مقام سوم را کسب کردیم – یک هفته بعد از مسابقه تمرینات به حالت عادی برگشت،  رویا هم برگشت اما از مانی خبری نبود- اصلاً چرا من به مانی فکر می کنم. روز دوم غیبتش حس خوبی نداشتم به مریم گفتم این بچه کوچولو کجاست؟  گفت ظاهراً پدرش اجازه نمی ده که دیگه تمرین کنه. گفتم به اون مرتیکه چه ربطی داره؟ مگه بچه دوساله است که بهش اجازه نمی دن؟ – که خودم از حرف خودم خنده ام گرفت چون تا دیروز بدتر از یه بچه باهاش رفتار می کردم- بهش زنگ زدم گفتم تو اگر می خوای بزرگ بشی الآن وقتشه. اگر والیبال برات مهمه ، سرت رفت بالای دار جنازه ات باید تو باشگاه حاضر بشه – اگر الآن نتونی تا آخر عمر باید بمونی خونه بعدش خونه شوهر و یه بچه تو بغلت و زندگی زن های دیگه را تکرار کنی – همینطوری حرف زدم بدون اینکه بفهمم چه اهمیتی داره که مانی بیاد یا نه اما دلم براش تنگ شده بود –  فرداش و فرداها خبری از مانی نشد. عصبی بودم و نمی خواستم قبول کنم به خاطر مانی است. مریم گفت می خوای بریم خونشون به بهانه دیدن بعد ببینیم شاید بشه یه جورایی با خانواده اش صحبت کنیم؟ با معصی؛ مربی صحبت کردیم و همگی رفتیم خونشون. مامانش گفت: مانی سر کلاس کنکوره و پدرش نمی خواد که حواس مانی به جز درس متوجه چیز دیگه ای باشه – بچه ها گفتن باشه مزاحم نمی شیم که من یه هو پریدم وسط و گفتم ببخشید کلاس مانی کجاست؟ ما می ریم اونجا ببینیمش – مامانش که از دروغی که گفته بود لکنت گرفته بود، گفت: نمی دونم. حاج آقا ثبت نامشون کردن نمی دونم کجا دقیقاً – خب، حداقل می دونید که کی برمی گرده – گفت والا گاهی اوقات ساعت ۳ عصر بعضی اوقات هم ۸ شب – پس ما می تونیم همین جا منتظر باشیم؟ معصی اشاره کرد که؛ بیا بی خیال شو- گفتم نه حاج خانم می دونن که مانی تو خونه هستند اما دوست ندارند ما ببینیمشون – خلاصه به اصرار بچه ها رفتیم – یه روز مانی اومد باشگاه. تو زمین وسط بازی بودم که دیدمش. بازی را رها کردم، رفتم سمتش و بغلش کردم گفتم کجایی بچه؟ – بعد خودم را جمع و جور کردم – گفت الآن هم یواشکی اومده – بعد گفت می شه با شما صحبت کنم؟ –رفتیم رخت کن بهم گفت که تمام تلاشش را می کنه که تهران قبول بشه. می شه اونجا با هم یه خونه بگیریم که من هم نرم خوابگاه؟ ….. کلمه توی زبونم نمی چرخید که جواب بدم – اصلاً نمی فهمیدم که چی می گه – یا شاید نمی خواستم بفهمم که چی می گه – اصلا این بچه کوچولو چی فکر کرده که چنین پیشنهاد احمقانه ای به من می ده؟- چطوری فکر کرده که من می تونم بچه داری کنم؟ —- تو این گیجی بودم که گفت من می رم. روش فکر کن من جدی ام … بعد رفت و من همینطوری تو رخت کن نشستم …

Tweet about this on TwitterShare on FacebookPrint this pageShare on Google+Email this to someone

برچسب‌ها:

دسته: دسته‌بندی نشده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *